۱۰ نکته فکری که زندگی من را تغییر دادند:
قسمت دوم: فرار از زندان

این قسمت دوم از مجموعه پست‌هاییه که من می‌خوام قبل از ۲۴ سالگیم منتشر کنم و در اون‌ها درباره نکات فکری و نگرش‌هایی حرف بزنم که به‌نظرم دلایل اصلی ایجاد تغییر در زندگی من و رسیدن از زیر صفر به زندگی ایده‌آل خیلی‌ها در ۲۴ سالگی هستند. اگر قسمت اول رو نخوندید، پیشنهاد می‌کنم لینک قسمت اول که در ادامه می‌ذارم رو باز کنید تا هم بیشتر با هم آشنا بشیم هم پایه‌ی فکری قسمت اول رو از دست ندید. نگران نباشید، اونجا لینک برگشت مجدد به همین صفحه هست: مراجعه به قسمت اول ->

یک تشکر کنم از دوست خوبم آرمان حسینی که پیشنهاد داد مطالب رو ساختارمند و با میان‌تیتر بنویسم و به همین خاطر قسمت قبلی هم اصلاح شد، و هم یک تشکر از دوستی توییتری که پیشنهاد داد مطالب رو با لحن محاوره بنویسم که ذهن خواننده گرفتار تبدیل لحن روزنامه‌ای به محاوره نشه. نکته درستی بود و از این قسمت این موضوع رو هم رعایت کردم.

خب، بریم سر اصل مطلب.

* * *

قسمت دوم: فرار از زندان!

وقتی از زندان حرف می‌زنیم احتمالا یاد جایی میفتیم که آدم توش احساس راحتی نمی‌کنه و حال خوبی نداره. اما به‌نظرم زندگی واقعی برعکسه و اونجایی که باهاش احساس راحتی می‌کنیم دقیقا زندان ماست.

حاشیه امن کجاست؟

برای اینکه ببینیم حاشیه امن، منطقه امن، دایره راحتی یا هر اسم دیگه‌ای که راحتید صداش بزنید چیه باید کمی بریم عقب‌تر. چون بخش زیادی از رفتارهای ما انسان‌ها برمی‌گرده به دلایل ساده‌ی غریزی و چیزهایی که در سیر تکامل ما در ما شکل گرفتند و با بقیه گونه‌های جانوری در ما مشترکه. ویلیام گلسر روانپزشک آمریکایی که همین چندی پیش عمرش رو داد به شما یک تئوری داره به اسم تئوری انتخاب (Axiom of Choice) که در اون شرح میده روند انتخاب و تصمیم‌گیری در ما انسان‌ها چطور اتفاق میفته. ایشون چهار بنیاد رو مطرح می‌کنه که اولین اون‌ها «نیازها»ست. یعنی نیازهای ما نقش اساسی در تصمیم‌گیری ما دارند و این نیازها در ۵ موضوع خلاصه میشن: نیاز به بقا، نیاز به دوست داشته شدن، نیاز به قدرت، نیاز به آزادی (خودمختاری) و نیاز به تفریح. اولیش چی بود؟ نیاز به بقا. حتما اسم هرم مازلو رو هم زیاد شنیدید. هرمی که سعی می‌کنه نیازهای انسان رو توضیح بده. در اون هرم هم نیاز به امنیت نیاز دومه (بعد از غذا و خواب که اون هم در واقع امنیت تلقی میشه). چرا؟ چون ما در سیر تکامل یاد گرفتیم که مهم اینه که زنده بمونیم. نه فقط ما، که همه موجودات، حتی همون مگس سفیدها که تابستون‌ها میان ایران و امسال نیومدند هم دنبال زنده موندن‌اند. – و احتمالا برای همین امسال نیومدند :)). در واقع ما موجودات زمینی همیشه به صورت ناخودآگاه سعی می‌کنیم که زندگی‌مون رو محدود به اتفاقات، جاها و کارهایی کنیم که می‌دونیم خطری برامون ندارند. برای موجودی مثل پنگوئن معقوله که چنین عمل می‌کنه، چون قراره تا آخر عمرش ماهی بخوره و توسط شیر دریایی یا کوسه خورده نشه. اما برای ما انسان‌ها که اگر در جنگلی به نام زمین نتونیم جلو بزنیم حتما عقب میفتیم، شناخت comfort zone یا حاشیه امن (که ترجمه تحت‌اللفظی درستی نیست اما من اینجوری صداش می‌کنم) و خودآگاهی نسبت به وجودش و حد و حدودش بسیار مهمه. چرا که اگه ندونیم چیه، هیچوقت ازش بیرون نمیایم و هیچ پیشرفتی هم نمی‌کنیم. حاشیه امن همون اتفاقات، جاها و کارهاییه که شما باهاشون احساس راحتی می‌کنید و وقتی در حال تجربه‌شون هستید هیچ احساس نگرانی یا اذیتی ندارید. در این زمان‌ها طبیعتا پیشرفتی هم برای شما اتفاق نمیفته و چیزی به شما اضافه نمیشه و چیزهایی جدیدی تجربه نمی‌کنید. دانلد والش (نویسنده آمریکایی که فکر نکنم هنوز عمرش رو داده باشه به شما) در همین زمینه میگه «زندگی از بیرون حاشیه امن شما شروع می‌شه».

حاشیه امن,دایره راحتی
یه تصویر خوب برای بک‌گراند کامپیتورتون!

چرا باید از حاشیه امن بیرون بیایم؟

۱٫ حاشیه امن یک منطقه خاص نیست. در واقع در هر حوزه‌ای از زندگی شما حاشیه‌های امن مختلفی وجود داره. حوزه کاری، رابطه‌ای، پیشرفت شخصی و… . نمی‌دونم اهل دویدن هستید یا نه، اما برای منی که وزن ۱۰۷ کیلویی رو به با دویدن به ۷۵ کیلو رسوندم یک تجربه خیلی شگفت‌انگیز بود: بیشتر شدن استقامتم در دویدن. مثلا روزهای اول حداکثر زمانی که می‌تونید بدوید بیست دقیقه یا دو کیلومتره. در واقع عمیقا احساس می‌کنید که اگه یه کم بیشتر بدویید می‌میرید و قلبتون می‌ایسته. اما وقتی روز بعد نیم ساعت می‌دویید، می‌بینید که نمردید و تازه از فرداش به راحتی می‌تونید نیم ساعت بدویید. یا مثلا خیلی روزها ممکنه وقتی ساعت بیدار شدنتون زنگ می‌زنه با خودتون بگید «نه من دیشب دیر خوابیدم و اگه الان بیدار بشم سردرد می‌گیرم». یا مثلا در زمستون‌ها میگید زیر پتو گرمه و بیرون سرده و بیرون اومدن از تخت سخته. اما اگه یک ددلاین ۳ ثانیه‌ای بذارید و بگید ۱ ۲ ۳ و بپرید پایین تخت می‌بینید که هیچ اتفاقی نمیفته و اگه یه هفته‌ این مدلی عمل کنید ۶ صبح بیدار شدن براتون بسیار ساده میشه. یه چیزی رو هم بذارید سریع بگم که البته باید بالاتر می‌گفتم. اینکه علاوه بر نیاز به احساس امنیت و انجام کاری که باهاش راحتید، یک موضوع دیگه در ذهن ما انسان‌هاست که باعث ایجاد منطقه امن میشه و بهش میگن confirmation bias. این خطای شناختی که البته جاهای دیگه‌ای هم تاثیر داره و گندزدناش محدود به ایجاد حاشیه امن نیست اینطور توضیح داده میشه که مغز ما همیشه علاقه داره داده‌هایی رو بپذیره که داده‌های قبلیمون رو تایید می‌کنند. در نتیجه مغز ما همیشه آماده‌ست برای پذیرفتن بهانه‌هایی که در لحظه فکر می‌کنیم درستن. مثلا میگیم «امروز کار دارم و نمیرم ورزش کنم». و خب بله، مغز ما همیشه شنیده که کارهامون مهمه و باید انجامشون بدیم. اینا رو باید در تعریف حاشیه امن می‌گفتم اما در واقع میخوام بگم اگه از حاشیه امن نزنیم بیرون، خیلی از قابلیت‌های خودمون که در ما وجود دارند اما فکر می‌کنیم وجود ندارند رو کشف نمی‌کنیم.

۲٫ از این مساله بالاتر، یکی از بدی‌های بیرون نزدن از حاشیه امن ندیدن چیزهای جدیده که ممکنه بهشون علاقه‌مند باشیم. حتما قبول دارید که یکی از چیزهایی که باعث میشه در زندگی شاد باشیم و احساس رضایت کنیم انجام کارهاییه که نسبت به اون‌ها اشتیاق داریم و فکر می‌کنیم با انجام دادنشون تاثیر مثبتی در دنیا، یا حتی روی اطرافیانمون می‌ذاریم. اما حقیقت اینه که در جامعه محدود ما که صبح تا شب (و حتی شب تا صبح) به انجام کارهای متداول تشویق‌مون می‌کنه احتمالش خیلی کمه که اتفاقی و در زندگی معمولی به کاری یا موضوعی بر بخوریم که حس کنیم نسبت به انجام دادنش اشتیاق داریم. در نتیجه برای اینکه بتونیم کارهایی رو کشف کنیم که با انجام دادنشون شاد میشیم (یا حس کنیم در اون‌ها استعداد داریم) و در نتیجه برای اینکه انسان شادتری باشیم، باید از منطقه امن‌مون بزنیم بیرون.

۳٫ و در آخر و از نظر کار و کسب درآمد، اگه نزنیم بیرون همینی می‌مونیم که هستیم. اگه سراغ دنیاهای جدید نریم محدودیت‌هایی که ذهنی هستند و در طی زمان در مغز ما به وجود اومدند هل داده نمیشن و گسترش پیدا نمی‌کنند و دنیامون محدود می‌مونه. در یکی از قسمت‌های بعدی مفصل‌تر درباره اهمیت گسترش دانش و تجربه و راه‌هاش حرف می‌زنیم، اما نکته اینه که تا وقتی خودتون رو نندازید وسط تجربه‌های جدید، چیزهای جدیدی (از جمله تجربه و دانش) کسب نمی‌کنید. چیزهایی که در آینده به درد شما میخورن. به بیان خیلی ساده، شانس در خونه‌ هیچکس رو اتفاقی نمی‌زنه. شانس چیزی نیست جز اتفاق‌های مثبتی که شما خودتون رو در برابرشون قرار میدید. وقتی شما خودتون رو مسیرهای مختلف قرار میدید علاوه بر اینکه دنیاتون بزرگتر میشه فرصت‌هایی برای کسب درآمد می‌بینید و با آدم‌های جدیدی آشنا میشید که شاید پیشنهادهای خوبی داشته باشن. همون چیزایی که بهشون میگیم شانس.

چطور از حاشیه امن بیرون بیایم؟

به طور کلی زمانی که یک رفتار ناخودآگاه در ذهن ما تبدیل به رفتاری میشه که نسبت بهش آگاهی داریم تغییر دادنش راحت‌تر میشه (چون قبلا اصلا نمی‌دونستیم وجود داره که بخواد کنترل بشه). پس همین که بدونید چیزی به اسم حاشیه امن در شما وجود داره و شما رو از کشف دنیا باز میداره خودش باعث میشه بتونید بزنید بترکوندیش، بدونید که اراده و نیروی شما از حدی که ذهنتون میگه بیشتره و مرز بین مرگ واقعی و خطر مرگی که در ذهنتون هست رو تشخیص بدید. برای من، روش کلیدی برای بیرون زدن از حاشیه امن همینه که همیشه و هر وقت که احساس تنبلی نسبت به چیزی می‌کنم، یادم میاد که باید خودم رو هل بدم (یکی تو سرم میگه Push Yourself). در یک لحظه‌ی مهم و خاص که به‌نظرم میشه به قول فضانوردها نقطه بدون بازگشت نامیدش، خودم رو یه قدم هل میدم جلوتر. (نقطه بدون بازگشت به فاصله‌ای از زمین میگن که براساس جرم اجسام تعریف میشه و وقتی ازش اونورتر برن دیگه با جاذبه زمین قابل برگشت نیستن. مثل شما که دیگه به قبل از اون لحظه‌ی هل دادن خودتون برنمی‌گردید). هر وقت حس کردید حال ندارید کاری رو که باید انجام بدید انجامش بدید، بدونید که در حاشیه امن هستید و برید و بشینید پاش. محکم و بدون تعلل. به خودتون بگید که کار تا وقتی که انجامش ندم انجام نمیشه. پس چرا همین الان نه؟ (از اونجا که حاشیه امن -در معنای تنبلی- مشترکاتی با بحث اهمال‌کاری داره پیشنهاد می‌کنم اگه وقت دارید این مطلب از دوست خوبم صدرا رو هم بخونید)

اما این مدلیه که من برای خودم دارم و شاید روی همه تیپ‌های شخصیتی جواب نده. اینجاست که روان‌شناس‌ها ۳ تا کار اصلی رو -بسته به اینکه شدت حاشیه‌های امن در شما چقدره- برای بیرون اومدن از وضعیت پیشنهاد می‌کنند:

۱. تغییر رویه: یه لیست تهیه کنید از کارهایی که مدت‌هاست باید انجام بدید و انجام نمی‌دید: ثبت نام کلاس موسیقی، بهبود وضعیت زبان، رفتن به دندون پزشکی، رنگ کردن اتاق، یاد گرفتن ابتدایی یه زبون برنامه نویسی، تلفن زدن به فلانی یا هر کار ریز و درشت دیگه. بعد شروع کنید و یکی از کوچک‌ترین‌هاش رو انجام بدید. همین حالا بعد خوندن این مطلب انجام بدید. با انجام دادن کارهای ساده و دیدن اینکه چقدر الکی عقب افتاده بودند خودتون رو برای قدم‌های بعدی آماده کنید. اگه یه کاری زمان نیاز داره، مثلا یادگیری برنامه نویسی، استارتش رو بعد خوندن همین مطلب بزنید و یه‌کم یاد بگیرید. بعد همین مطلب دنبال کلاس زبان بگردید و ثبت‌نام کنید و پولش رو بریزید.

۲. انجام کارهای متفاوت: هر روز با ماشین میرید سر کار؟ فردا با مترو برید. هر روز ساعت ۸ بیدار میشید؟ فردا ۶ بیدار بشید و برید بدویید. عاشق کبابید؟ یه هفته گیاهخوار بشید. خاکی نیستید؟ یه گروه مطمین پیدا کنید و باهاشون برید کمپ. هر چیزی که روال عادی شما رو به هم بزنه و بهتون نشون بده اون صرفا حاشیه امن‌تون بوده. صرفا جهت شکستن مدل زندگی‌ای که بر پایه عادت‌ها ساخته شده. می‌دونم سخته، اما دقیقا همین بیرون اومدنه که سخته. (دوست عزیزم آذین بعد خوندن این مطلب اشاره کرد که کاش درباره منطقه‌های امن اعتقادی و فکری هم حرف می‌زدیم. اما یه قسمت در آینده خواهیم داشت درباره «شک به همه‌چی» از جمله باورها و بیرون اومدن از منطقه امن فکری در زمینه‌های مختلف که اونجا مفصلا سراغ این موضوع هم میریم).

۳. تراست یورسلف:‌ دو مورد بالا بیشتر به درد ترک حاشیه‌های امن روتین زندگی می‌خورن. اما تو زندگی کاری و انجام دادن کارهایی که درباره‌شون مطمئن نیستید، به خودتون اعتماد داشته باشید. کاری که دلتون میگه و بهش اشتیاق دارید رو انجام بدید. اگه نتیجه چیزی شد که دوسش داشتید می‌بینید که چقدر اعتماد به خودتون خوبه و اگه نشد، بازم می‌بینید که چقدر اعتماد خوبه چون کلی چیز جدید یاد گرفتید و دنیاتون گسترده‌تر شده. در یکی از قسمت‌های بعدی مفصلا درباره راه‌های درس گرفتن از شکست حرف می‌زنیم. اما به درد شما نمی‌خوره، چون قرار نیست شکست بخورید 👍

* * *

  • این دومین قسمت از مجموعه پست‌ها درباره پایه‌های فکری بود که از کتاب‌ها، مستندها و صحبت‌های دوستان یاد گرفتم و زندگی من رو تغییر دادند. برای دنبال کردن قسمت‌های بعدی می‌تونید از ستون کناری یا لمس این لینک عضو خبرنامه ایمیلی بشید یا من رو در توییتر یا اینستاگرام دنبال کنید که لازم نباشه هر روز به وبلاگ سر بزنید. متاسفانه به خاطر مشغله کاری پیش‌بینی‌نشده‌ای که پیش اومده برای انتشار قسمت بعدی نمی‌تونم تاریخ اعلام کنم اما حتما بزودی باهاتون در میون میذارمش.
  • خوشحال میشم اگه این مطلب براتون جالب بوده در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بذاریدش یا در تلگرام برای دوستاتون بفرستید. این لینک کوتاه شده این مطلب برای اشتراک در توییتره: http://shokati.ir/360/
  • شما در این مورد چی فکر می‌کنید؟ تجربه‌ای از گیر کردن تو حاشیه امن داشتید؟ چطور ازش بیرون اومدید؟ تو کامنت‌ها در میون بذارید که استفاده کنیم.

۱۰ پایه فکری که زندگی من را تغییر داد:
پایه اول: مقایسه ممنوع!

من امیر شوکتی هستم. در سال ۱۳۷۳ در تهران به دنیا آمدم و ۱۰ صبح ۳۰ شهریور امسال یعنی حدود ۴۰ روز دیگر ۲۴ سالم تمام می‌شود. همکارانم در حوزه کسب‌وکارهای اینترنتی در ایران احتمالا من را ترکیبی از گیک و فعال در تلگرام و توسعه‌دهنده بات تلگرام می‌شناسند و دوستان نزدیکم -به گفته خودشان- به عنوان آدمی که درباره ذهنیت‌هایش حرف می‌زند. دوره‌های کودکی و نوجوانی من خیلی معمولی و نرمال در خانواده‌ای بی‌حاشیه در مناطق مرکزی/جنوبی پایتخت سپری شده، اما از ۱۸ سالگی به بعد روزهای پرفراز و نشیبی داشتم. در همین ۳ سال اخیر روزهایی بوده که برای قسط و بدهی مالی مسافرکشی کردم، روزهایی هم بوده که پورشه مورد علاقه‌ام را صرفا به دلیل اینکه فکر می‌کنم تهران ناامن است و ریختن پول تعرفه واردات به جیب دولت مسخره است نخریدم. خب، بگذارید همین اول یک چیز را روشن کنم. من دارم در مورد واقعیات حرف می‌زنم. دارم توضیح می‌دهم این صحبت‌های کسی است که مدل‌های مختلف زندگی را از نزدیک لمس کرده، نه صحبت‌های قشنگ منتورهای استارتاپی و چیزهایی که در فیلم‌ها می‌بینیم. اگر دوست دارید بیشتر با هم آشنا می‌شویم می‌توانید این صفحه را بخوانید.

از امروز تا شب تولد ۲۵ سالگی سعی می‌کنم هر ۳-۴ روز یک بار خلاصه‌ی یکی از پایه‌ها یا مایندست‌های فکری که تا امروز از کتاب‌ها، مستندها یا به طور کلی محتواهای مصرفی، صحبت با دوستان و تجربه‌های کاری یاد گرفته‌ام و حس می‌کنم نقش اساسی در تغییرات مثبت در زندگی‌ام داشته و به کارم آمده و برایم تبدیل به یک عادت روزمره شده را اینجا بنویسم. هم برای خودم، که شاید روزی مدل فکری این‌روزهایم یادم برود، هم برای بقیه، که حتی اگر زندگی پنج نفر با خواندن‌شان بهتر شود، برای من کافی است. حقیقت این است که من همیشه علاقه‌مند به کسب مجانی تجربه‌هایی هستم که برای به دست آوردن‌شان باید هزینه داد، و حالا این تجربیات را مجانی می‌دهم که احتمالا روزی جایی پس گیرم. به شما اطمینان می‌دهم که ذره‌ای اغراق در نوشته‌ها نباشد و از آنچه به آن عمیقا اعتقاد ندارم حرف نزنم. این مجموعه چیزی شبیه کتاب‌های راهنمای یک‌شبه ثروتمند شدن نیست اما درهایی را به روی علاقه‌مندانش باز کند که پایه‌های لازم هستند برای رسیدن به موفقیت، تعالی، ثروت، یا هر چیزی که فکر کردن به آن هیجان‌زده‌تان می‌کند.

* * *

پایه اول: مقایسه ممنوع!

بحث اول را دوست دارم با موضوعی شروع کنم که همیشه برای خودم سوال بوده باعث پیشرفت است یا افسردگی: مقایسه. در زندگی اغلب ما آدم‌هایی هستند که گاهی فکر می‌کنیم از ما جلوترند. به لحاظ کاری، مهارت‌های فردی مثل زبان، گرفتن اقامت یک کشور اروپایی، حتی استایل بدنی. این مقایسه خصوصا در مورد کوچکترها که پارامتر سن تاثیر زیادی روی «جلوتر» بودن‌شان می‌گذارد بیشتر پیش می‌آید. من اما مطمئنم که این بدترین آفت در ذهن است. برایش هم چند دلیل دارم.

چرا مقایسه خودمان با دیگران اشتباه است؟

۱. نقاط شروع متفاوت است: 

فرض کنیم چند سال کار ‌می‌کنیم و بیست میلیارد تومان دارایی شخصی جمع می‌کنیم. زیاد است نه؟ در حالی که اگر پدر ممد آقا در زابل که خان یک روستاست فوت کند، ممد آقا چند ده میلیارد تومان به ارث می‌برد. در واقع نقطه‌های شروع متفاوت، مقایسه را بسیار بی‌معنی می‌کند. شما نمی‌توانید (یا خیلی غیرمحتمل است بتوانید) دونده‌ای را در مسابقه دوی ۱۰۰ متر ببرید، در حالی که شما در بهترین حالت از صفر شروع کرده‌اید و او از ۹۵ متر جلوتر. تفاوت‌های شروع هر آن چیزی است که دست ما نیست. محل تولد، زمان تولد، ارث، سرمایه خانوداگی برای شروع کار، و حتی مدل تفکر (بله، مغز انسان‌ها به لحاظ ارتباطات نورونی بخش‌های مختلف مغز با هم متفاوت است و مثلا روی میزان خلاقیت اثر می‌گذارد). البته مرز باریکی است بین شناخت محدودیت‌های قطعی و تنبلی به بهانه محدودیت‌ها، اما به طور کلی افتخار در بهبود پیوسته است نه برتر بودن. پایین‌تر در موردش بیشتر صحبت می‌کنیم.

۲. مقایسه بی‌پایان است:

هر بار که مطب دکتر می‌روید حساب کنید اگر روزی ایکس بیمار را ویزیت کند ماهی چقدر می‌شود. اگر این فست‌فود روزی ایکس سفارش ایگرگ تومانی بگیرد ماهی چقدر می‌شود. فلانی چقدر درآمد دارد. فلانی چقدر زیباست. مقایسه بی‌پایان است. میلیون‌ها انسان در جهان وجود دارند که شما می‌توانید فکر کنید از شما جلوترند، اما این موقعیت ما را تغییر نمی‌دهد.

۳. مقایسه برآمده از یک نگاه جامع نیست:

موضوع دیگری که در مقایسه مد نظر قرار گرفته نمی‌شود طولانی بودن زندگی و چند بعدی بودن آن است. شما ممکن است فکر کنید فردی از شما جلوتر است، در حالی که در حقیقت او صرفا اکنون و در این لحظه در یک بعد خاص از زندگی از شما وضعیت دلخواه‌تری (از نظر شما) دارد. فرض کنیم شما فردی هستید متولد ۶۲، بی‌پول اما دارای مطالعات بسیار در زمینه کسب‌وکار و خودتان را با دختری مقایسه ‌می‌کنید متولد ۷۵ که صاحب چند شعبه آرایشگاه است و ماهانه ۳۰۰ میلیون تومان درآمد دارد. رقت‌انگیز است نه؟ حالا آن دختر فردا شب در یک مهمانی اوردوز می‌کند و فلج می‌شود و ایده درخشان شما که تولیدش در ذهن شما نیازمند سال‌ها شناخت دقیق نسبت به دنیای تجارت بوده از ماه بعد تا آخر عمر برایتان زندگی مرفهی می‌سازد. منظورم چیزی شبیه سریال کلید اسرار صدا و سیما نیست. اما موضوع این است که ما کل زندگی را زندگی می‌کنیم نه فقط یک لحظه‌اش را. با این نگاه است که متوجه می‌شویم گذشته‌ها گذشته و برای ساختن فردا دیر نیست. اگر می‌خواهیم ادامه زندگی بیشتر کیف بدهد باید آن را بسازیم و راه دیگری وجود ندارد. فیلم the founder را ببینید. قصه زندگی موسس مک‌دونالدز است. لوزری به تمام معنا که در پنجاه و اندی سالگی ایده بزرگش نحوه توزیع غذا در جهان را برای همیشه عوض می‌کند.

۴. تمرکز شما به سمت اشتباهی هدایت می‌شود:

فرض کنید استعداد، دانش و علایق شما در حوزه انرژی‌های پاک است و قرار است در این زمینه بترکانید! شما نه قرار است دکتر شوید، نه فست‌فود بزنید. پس تمرکز شما روی اینکه فست‌فود چقدر درآمد دارد کاری عبث است. دیدن زندگی لوکس یک سلبریتی اینستاگرامی و حسادت به وضع مالی‌اش (که البته ممکن است صرفا یک نمایش باشد) تمرکز شما را از استعداد و هدف‌تان (که در نهایت قرار است همان زندگی لوکس را برای‌تان فراهم کند) برمی‌دارد و به سمت فکرهای بیهوده می‌برد. ضمن اینکه مقایسه و حسادت باعث ایجاد حد‌ها و محدودیت‌های ذهنی می‌شود. درآمد روزی ۵ میلیون تومانی آقای دکتر ممکن است در برابر عددی که شما می‌توانید به آن برسید چیزی نباشد اما حسادت به آن ما را کوچک کرده و ذهن را محدود به همین عددها می‌کند.

۵. مقایسه سودی ندارد:

مقایسه چیزی است که برای ما حرص می‌سازد و از هدف دورمان می‌کند. بی‌سود و پرزیان است. ما باید یاد بگیریم چیزهایی که سودی ندارند را بریزیم دور. چیزی که در زندگی مهم است بهبود پیوسته است. بهبود زندگی و ارتقای سطح کیفیت آن چه در حوزه شخصی چه در حوزه کاری از نقطه‌ای به نقطه دیگر. رفتن از یک مرحله به مرحله بعد با حذف چیزهای زائد و جذب چیزهای خوب بیشتر و ادامه‌ی این روند در زمانی که به مرحله بعد رسیدیم. وقتی از بهبود پیوسته حرف می‌زنیم یعنی مقایسه‌های به‌دردنخور و اشاره به جبرهایی که دست ما نبوده را بگذاریم کنار و به جایش خودمان را با خود هفته پیش‌مان مقایسه کنیم. ببینیم چه چیزهایی به ما اضافه شده و چقدر از دیروز بهتریم. افتخار و راز موفقیت در این است که همیشه از جایی که هستیم یک قدم برویم جلوتر. چطور برویم؟ از قسمت‌های بعدی تک‌به‌تک درباره نکته‌های مختلفش صحبت می‌کنیم.

* * *

  • اولین قسمت و در واقع اولین پایه‌ی فکری را فوری و فوتی نوشتم که کار زخمی شود و استارت بخورد. اگر چیزی درباره این موضوع یادم آمد روی همین پست آپدیت می‌زنم و در توییتر اطلاع‌رسانی می‌کنم.

 

  • برای دنبال کردن قسمت‌های بعدی می‌توانید از ستون کناری یا لمس این لینک عضو خبرنامه ایمیلی شوید یا من را در توییتر دنبال کنید که لازم نباشد هر روز به وبلاگ سر بزنید. قسمت بعدی سه‌شنبه شب ۲۳ مرداد منتشر می‌شود. مشتاقانه منتظرم نظرات شما را درباره این پست بشنوم.

 

  • خوشحال می‌شوم اگر این مطالب برای‌تان مفید بود با بقیه به اشتراک بگذارید. این لینک اشتراک این مطلب در توییتر است: http://shokati.ir/365/

 

تا سه‌شنبه شب و بقیه داستان، شاد باشید.

* * *

این لینک قسمت‌های بعدی برای دسترسی راحت‌تر است:

قسمت اول: مقایسه ممنوع (خواندید!)

قسمت دوم: فرار از زندان

 

چرا به‌نظرم خوردن غذاهای عجیب و غریب کار بسیار مهمیه؟

اخیرا برای کاهش وزنم از ۱۰۰ به ۸۰ کیلو رژیم سفت و سختی گرفته‌ام (قبلا هم از ۱۰۷ اومده بودم ۷۰) و چند شب پیش که به یک رستوران بین‌المللی رفته بودیم باید غذایی سفارش می‌دادم که هیچ روغنی نداشته باشه. طبیعتا باید از بین سالادها انتخاب می‌کردم و به خاطر علاقه‌م به غذاهای دریایی سالادی رو انتخاب کردم که در منو نوشته بود میگو و سالمون داره. وقتی غذا رو آوردند، دیدم چیزهای سفید و حلقه‌حلقه‌ای داره که بهشون میگن کالاماری. نمی‌دونستم کالاماری چیه و پرسیدم، گفتند هشت‌پاست. اولش جا خوردم. یه‌دونه‌شو خوردم و حقیقتا داشتم بالا می‌آوردم. نه به خاطر مزه‌ش (چون تقریبا هم مزه بقیه سالاد بود) بلکه به خاطر بافتش و جنسش که اولین بار بود می‌جویدم، و حتی شاید به خاطر اسمش و تصور هشت‌پا بودنش. اما بعد از چند لحظه اوکی شدم و تا آخرش از غذام لذت بردم. حالا بیاید بهتون بگم چطور، و در واقع چرا قضیه خیلی مهم‌تر از غذاست.

قبل از اینکه شروع کنیم، این ویدیو رو ببینید حتما:

خب احتمالا حالتون به هم خورده. حالا این ویدیو رو ببنید:

بذارید برای اون‌هایی که تنبلی کردند و ویدیوها رو ندیدند بگم که ویدیوی اول یک رستوران شرق آسیاییه که سوسک و کرم و حشرات سرخ ‌شده‌ی دیگه در غذاش استفاده می‌شه و احتمالا تصور خوردن سوسک حال شما رو بد می‌کنه. ویدیوی دوم اما معرفی کله‌پاچه در یک برنامه تلویزیونی چینی توسط یه مجری ایرانیه که حال همه چینی‌ها رو بد می‌کنه. مخصوصا اونجاش که در مورد چشم، زبون و بقیه اجزای گوسفند حرف می‌زنه. شاید شما خوشتون نیاد، اما همه می‌دونیم که غذای مورد علاقه بسیاری از ما ایرانی‌هاست (تازه به عنوان صبحونه که اصولا باید خوراکی تازه و سبکی باشه).

قضیه دقیقا همین‌جاست. اساسا چیزی به اسم خوشمزه و بدمزه وجود نداره. همونطور که چیزی به اسم خوشتیپ و بدتیپ، زیبا و زشت، بدبو و خوشبو و … وجود نداره. همه‌ی این‌ها ساخته و پرداخته ذهن ما و براساس تجارب قبلی شنیده‌هاست.

بذارید چند نکته رو مرور کنیم:

۹۵ درصد فعالیت مغزی ما فراتر از خودآگاهیه

اگه تا حالا به مشکلی دچار شده باشید که سراغتون به گرفتن نوار مغز بیفته بهتر متوجه این قضیه میشید. فکر کردن به چیزهای مختلف و پرت و پلا تاثیر چندانی در بخش‌هایی از نوار مغز که برای تشخیص علت بیماری بررسی میشن نداره. چرا که اون امواج به خاطر پردازش‌ها و نقل و انتقال اطلاعاتی تولید میشن که شما اصلا نمی‌دونید چی هستند. این قضیه مستقیما روی زندگی روزمره ما هم اثر داره و بسیاری از تصمیماتی که در طول روز می‌گیریم (از چیزهای بدیهی مثل نفس کشیدن تا موارد جزیی‌تر که در هر کس بسته به میزان خودآگاهی متفاوته) به صورت ناخودآگاه و بدون کنترل ما هستند. اما این ناخودآگاهی چطور روی امتناع ما از خوردن غذاهایی که به نظرمون عجیب و غریبن تاثیر داره؟ من متخصص روانشناسی نیستم اما براساس تجربه شخصی و مطالعات محدودم دو علت می‌بینم:

۱- تمایل ذهن به تایید داده‌های قبلی

مغز ما همواره تمایل داره که داده‌های قبلی خودش رو تایید کنه. این قضیه حتی در علوم شناختی مبحثی داره به اسم «جهت‌گیری تاییدی». به این معنا که اکثر افراد به صورت ناخودآگاه تمایل به پذیرش اطلاعاتی رو دارند که اطلاعات قبلیشون رو تایید کنه. اعتقادات متعصب (از هر نوعی: دینی، فلسفی، حزبی و…)  همین شکلی به وجود میاد. فرد حقایقی آشکار در تضاد با اعتقادش می‌بینه اما ترجیح میده صحبت‌هایی رو باور کنه که در تایید افکار فعلی و قبلیشن. هر قدر خودآگاهی ما نسبت به این موضوع بیشتر بشه فاصله گرفتن از تعصب در هر زمینه‌ای هم راحت‌تره. حالا این چه ربطی به غذا داره؟ نکته اینجاست که مغز ما ترجیح میده زرشک‌پلو با مرغ بخوره چون می‌دونه خوشمزه‌ست، اما پذیرفتن اینکه سوسک هم خوشمزه‌ست در تایید داده‌های قبلی نیست و نیاز به دور ریختن اعتقادات داره و این به نظر مغز ما اصلا چیز جالبی نیست.

۲- نیاز به حفظ بقا

«تئوری انتخاب» یک تئوریه که توضیح میده ما چطور تصمیم می‌گیریم. (یک گروه موسیقی ایرانی هم به همین اسم هست که کاراشون جالبه). این تئوری میگه یکی از اساسی‌ترین مسائلی که روی انتخاب‌های ما تاثیر می‌ذاره ۵ نیاز بنیادیه. در راس اون‌ها نیاز به بقا قرار داره. بعد نیاز به عشق، نیاز به قدرت (پول)، آزادی و تفریح. بحث ما در مورد همون اولیه‌ست: نیاز به بقا. همه تلاش همه موجودات جهان در اولویت اول در راستای حفظ بقاست. انسان هم مستثنا نیست و از هر چیزی که احساس کنه بقاش رو به خطر میندازه دوری می‌کنه. وقتی با غذایی جدید و عجیب رو به رو میشیم نمی‌دونیم چه خطراتی ممکنه داشته باشه یا واکنش بدنمون بهش چیه. در نتیجه مغز دستور میده که از خوردنش صرف نظر کنیم. اما در این لحظات کافیه به این فکر کنیم که میلیون‌ها نفر در جهان همین رو می‌خورند و زنده‌اند. پس چیزیمون نمیشه. مثل خیلی از تصمیمات دیگه که چون مغز اونها رو خطرناک می‌دونه بیخیالشون میشیم اما در حقیقت هیچ خطری ندارند.

خلاصه…

من همواره (و حتی گاهی به شکل بیمارگونه‌ای) سعی در خودآگاه کردن همه‌ی اتفاقات زندگی دارم. زمانی که حس می‌کنم باید غذا بخورم، زمانی که از یکی عصبانی‌ام، زمانی که از یه موضوعی ناراحت یا خوشحالم، زمانی که باید یه کاریو انجام بدم، زمانی که حس می‌کنم حوصله کار ندارم و هر زمان دیگه‌ای که می‌خوام تصمیمای ریز و درشتی بگیریم سعی می‌کنم علتش رو در خودم کشف کنم. جالب اینجاست که همه‌‌ی علت‌ها به علت دیگه‌ای ختم میشن و چرایی‌ها پایان نداره، چرا که دسترسی ما به همه اطلاعات مغزمون وجود نداره.

ما گاهی در زندگی تصمیماتی براساس پیش‌فرض‌ها می‌گیریم. مثلا من اگه یکی رو در خیابون ببینیم که استیل بادی‌بیلدینگی و گولاخ داره، موهاش رو کاسه‌ای زده و شلوارک چسبون پوشیده در نگاه اول حدس می‌زنم که هیچ حرف مشترکی باهاش ندارم. اما وکیل اقامتم در اروپا عکس‌های تلگرامش دقیقا همین مدله و آدم بسیار پر و باسوادی هم هست.

حالا نکته بسیار مهم اینه که این ذائقه غذایی و دوست داشتن و نداشتن برخی غذاها یکی از عمیق‌ترین موضوعات ناخودآگاهه که در طول سالیان دراز و حتی تغییرات ژنتیکی از نسل‌های گذشته به ما رسیده و خودآگاهی در موردش و کنترلش می‌تونه تاثیر زیادی روی کنار گذاشتن پیش‌فرض‌های ذهنی ما داشته باشه.

اگه دوست دارید بیشتر در مورد این موضوع حرف بزنیم همینجا کامنت بذارید یا بیاید توییتر: twitter.com/amirshkt

یک بحث هیجان‌انگیز: چطور خوابی رو ببینیم که دوست داریم ببینیم؟

ما تقریبا یک‌سوم عمرمون رو خواب هستیم. به بیان دیگه، ما به عنوان یک انسان معمولی متاسفانه تقریبا روی یک‌سوم عمرمون هیچ کنترلی نداریم، متوجه گذرش نمی‌شیم و هیچ لذتی هم در لحظه ازش نمی‌بریم. یعنی شاید بعد از بیدار شدن از خوابی که داشتیم احساس رضایت کنیم، اما خود خواب رو در لحظه درک نمی‌کنیم.

اما چی می‌شد اگه می‌تونستیم روی این ۲۵ سالی که در عمر ۷۵ ساله‌مون به خواب سپری می‌شه نظارت داشته باشیم؟ بتونیم متوجه لحظاتش بشیم و اونطور که دوست داریم بگذرونیمش؟ من تقریبا ۶ ماهه که دارم سعی می‌کنم به چنین کنترلی برسم و نتایجی که دیشب تونستم بهش برسم مشتاقم کرد که این پست رو بنویسم؛ اینکه چطور خوابی رو ببینیم که دوست داریم ببینیم؟

اصلا چرا این کار رو بکنیم؟

اینکه چرا دوست دارید روی خوابتون کنترل داشته باشید مربوط به شماست. من به ۳ دلیل دوستش دارم:

۱- کیفیت خوابم بهتر شده: من اصولا آدم بدخوابی هستم. حتی زمانی که نوزاد بودم، دغدغه مادرم کم‌خوابی من بوده. الان هم تقریبا هر شب ۳-۴ می‌خوابم و حدود ۱۱ بیدار می‌شم. اما اگه صبح جلسه یا قراری داشته باشم، مجبورم حداکثر بهره رو از خوابم ببرم (چون نمی‌تونم زودتر بخوابم و هر چی زودتر بیدار شم زمان خوابم کمتر می‌شه). از زمانی که تونستم کنترل نسبی روی برخی از رویاهام داشته باشم، اگه حین دیدن کابوس یا چیزی باشم که اذیتم می‌کنه، بیدار می‌شم، نفس عمیقی می‌کشم و دوباره به خواب عمیق می‌رم تا مغزم از حالت نیاز به پردازش خارج بشه.

۲- ادونچر ایز ادونچر: من احساس می‌کنم که ما به عنوان انسان به کشف زنده‌ایم. به تجربه اتفاقاتی که حسشون با شنیدن از دیگران به دست نمیاد و نیاز به درک شخصی دارن. این موضوع که ما هیچ کنترلی روی خوابمون نداریم همیشه روی اعصاب من بود و سعی کردم حلش کنم.

۳- نسبت به اتفاقات دنیای واقعی هشیارتر شدم: مثلا اگر زلزله بشه و در خواب باشید، به راحتی می‌فهمید که این زلزله در دنیای واقعیه یا خواب شما. اگر ساعت زنگ بزنه فرقش رو با ساعتی که ممکنه حس کنید تو خوابتون داره زنگ می‌زنه می‌فهمید. اگر کسی کنارتون راه بره یا اگر خطری متوجه شما باشه، هرچند خوابتون اصطلاحا سبک‌تر می‌شه، اما نسبت به دنیای واقعی هشیارترید.

و البته چرا نه: چون تا مدت‌ها کیفیت خوابتون رو به هم می‌زنه. بعضی وقت‌ها شدت واقعی بودن رویاها اذیتتون می‌کنه. بیدار میشید و ساعت‌ها رویایی که می‌دید تو ذهنتون می‌مونه. کارهایی که در این پست گفته می‌شه کارهای عجیب و غریب و احضار روح و جن نیستند، اما قطعا روی ذهن شما بی‌تاثیر هم نیستند.

چطور روی خوابی که می‌بینیم کنترل داشته باشیم؟

اگر بخوام خیلی خلاصه بگم باید بگم «با تشخیص خواب از بیداری». شما هر وقت که متوجه بشید در خواب هستید، به راحتی می‌تونید قصه رو اونجور که دوست دارید تغییر بدید. دنیا رو به دلخواه رنگ کنید. سیر اتفاقات رو تغییر بدید. آدم‌هایی رو به خوابتون بیارید و هر کاری که در بیداری به راحتی ممکن نیست. قبل از اینکه به راه‌های تشخیص خواب از بیداری برسیم لازمه یه موضوع رو خیلی خلاصه بررسی کنیم:

رویا چیه؟

رویا چیزی نیست جز تصورات ذهنی. هر چیزی که در خواب می‌بینید در مغز شما ساخته و پرداخته می‌شه، پس می‌تونید روش کنترل داشته باشید. ما سه مرحله خواب داریم:‌ ورود به خواب (که ممکنه با توهماتی مثل حس سقوط آزاد که ناشی از فعالیت‌های عضلانیه حسش کرده باشید)، خود خواب (که فعالیت مغزی، قلبی و ریوی در اون به شدت کاهش پیدا می‌کنه و مهم‌ترین قسمت خواب برای گرفتن آرامش، انرژی و تجدید قواست – بعضی‌ها خود خواب رو به خواب سبک و عمیق تقسیم می‌کنند) و خواب REM که مخفف rapid eye movement یا حرکت سریع چشمه و به مرحله‌ای گفته می‌شه که بسیار کوتاهه و رویاها تو این مرحله پردازش می‌شن. فعالیت‌های مغزی تو این مرحله از خواب به شدت زیادن و در عوض عضلات به دستور مغز تقریبا فلج و بی‌حرکت می‌شن. علتشم اینه که به تصویرهای عجیب و غریبی که مغز می‌سازه واکنش بیرونی نشون ندید. مثلا حرف نزنید، یا پا نشید با تصور اینکه لب دریا هستید از روی تخت شیرجه بزنید کف اتاق. (تو پرانتز بگم که اگه تو این مرحله از خواب بدون آمادگی بیدار بشید، ممکنه مغز نتونه فرمان بیرون اومدن از فلج رو به درستی به عضلات منتقل کنه و این دقیقا همون حالتیه که ایرانی‌های سنتی بهش میگن بختک. خودشم بعد چند دقیقه حل می‌شه). جالبه اینم بدونید که اگه مستقیم اما با آمادگی (مثلا با صدای ساعت، نه با سطل آب) از مرحله REM به دنیای واقعی بیاید کارهای فکری و خلاقانه رو بهتر انجام می‌دید.

خیلی‌ها رویاهای صادقه یا حتی دژاوو رو مثال نقضی برای صرفا مغزی بودن رویا می‌دونن و اعتقاد دارن که رویا از بالا یا با سفر روح به آینده ایجاد می‌شه و انسان کنترلی روش نداره. حقیقت اینه که علم برای هر دوی این موارد پاسخ‌های غیرمتافیزیکی و دقیق‌تری داره. در مورد رویاهای صادقه یه نکته‌ی جالب بگم: مغز شما خواب رو همونطوری پردازش می‌کنه که در بیداری می‌کنه. مثلا اگه شما استیک بیشتر از فست‌فود دوست داشته باشید، تو خواب هم استیک رو بیشتر دوست دارید. در واقع مبنای تصمیم‌گیری‌ها یکسانه. در نتیجه ممکنه آینده‌ی اتفاقاتی رو در خواب ببینید که سال‌ها بعد واقعی میشن. علتش اینه که مغز شما با پیش‌فرض‌های ذهنیتون جلو رفته، فقط X برابر سریع‌تر از مسیری که شما در دنیای واقعی پیش رو دارید. دژاوو هم بحثای مفصلی داره که پیشنهاد می‌کنم سرچ کنید بخونید.

چطور بیداری رو از خواب تشخیص بدیم؟

همونطور که گفتم همه چیز به تشخیص خواب از بیداری برمی‌گرده و البته این کار بسیار مشکله. من دیشب تونستم حضورم در لایه دومی از رویا رو تشخیص بدم. یعنی وقتی خواب بودم یکسری اتفاقات در رویام افتاد و بیدار شدم، اما متوجه شدم که همچنان در رویا هستم و اون اتفاقات در لایه دوم رویا اتفاق افتاده. این همه‌ی کاریه که در من چند ماه گذشته کردم:

در طول روز مدام از خودتون بپرسید من خوابم یا بیدارم؟ این واقعیته یا رویاست؟ اوایل باید آلارم ست کنید یا نشونه روی دستتون بذارید اما کم‌کم وارد کارهای ناخودآگاهتون می‌شه و یه شب بالاخره در خواب از خودتون می‌پرسید من خوابم یا بیدارم، و اینجاست که باید راه‌های برای تشخیص داشته باشید:

  • نشونه‌هایی رو در طول روز چک کنید اما نذارید کسی متوجه این کار شما باشه. وقتی نشونه رو لو بدید، دیگه تبدیل به یک امر ذهنی نیست و برای نمایش به بقیه انجامش می‌دید. مثلا کف دست‌هاتون رو ببینید. کف دست‌ها تقریبا هیچ‌وقت در خواب واضح دیده میشن.
  • اگه ساعت می‌بندید، ساعت رو در طول روز بارها چک کنید. نمی‌دونم چرا، اما ساعت مچی در خواب محو دیده می‌شه.
  • سعی کنید اتفاقات تکراری رو چک کنید. مثلا ثانیه شمار ساعت دیواری رو نگاه کنید. ده ثانیه بعد نگاه کنید. باید ده ثانیه جلو رفته باشه. تو خواب اکثرا جلو نمیره.
  • یه کاری با حافظه کوتاه مدتتون انجام بدید. مثلا تا یه عددی (فرضا ۷) بشمرید. کمی صبر کنید، یه کار کوچیک انجام بدید (فرضا قدم بزنید، یا تلگرامتون رو چک کنید) و بعد سعی کنید از عدد بعدی که شمرده بودید (فرضا ۸) به بعد بشمرید. تو بیداری می‌تونید این کارو انجام بدید اما تو خواب REM دسترسی به حافظه کوتاه مدت شما تقریبا تعطیله و این کار رو نمی‌تونید انجام بدید.

این همه‌ی کاریه که باید انجام بدید 🙂 یه پروژه بلندمدته، اما لذتبخشه و دنیای جدیدی رو تجربه می‌کنید.

اگه تجربه‌ای داشتید تو کامنت‌ها بگید که استفاده کنیم.

چرا حساب اینستاگرام را غیرفعال کردم و چرا این کار باعث پیشرفت در کار می‌شود؟

دوران کاری زندگی من با خبرنگاری و کار رسانه‌ای شروع شد و سال‌ها فکر می‌کردم که برای موفق بودن در تولید سرویس‌هایی که عامه مردم دوست‌شان داشته باشند باید حواسم به همه اخبار ریز و درشت و تحولات اجتماعی باشد. به همین جهت هر روز بدون اینکه متوجه باشم و اصطلاحا کنتور بیندازد، وقت زیادی را روی مرور اینستاگرام که پرطرفدارترین شبکه اجتماعی ایران است صرف می‌کردم. شش ماه پیش اما احساس کردم که این موضوع وقت زیادی از من می‌گیرد و حساب اینستاگرامم را غیرفعال کردم. علت این تصمیم در ابتدا فقط ترک عادت مرور اینستاگرام بود اما حالا بعد از شش ماه لاگین نکردن در اینستاگرام نتایج بیشتری از این کار فهمیده‌ام که آنها را با شما به اشتراک می‌گذارم. این مطلب سعی دارد توضیح دهد که چرا غیرفعالسازی حساب اینستاگرام باعث کسب موفقیت‌های بیشتر در زندگی کاری می‌شود. بدیهی است که این موضوع شامل کسانی که فعالیت حرفه‌ایشان در اینستاگرام است و مستقیم یا غیرمستقیم از این شبکه کسب درآمد می‌کنند نمی‌شود.

از حرف‌های خاله‌زنکی دور می‌شوید

چه بخواهیم چه نخواهیم هر یک از ما درگیر روابط خانوادگی، کاری، دوستانه و عاطفی مختلفی هستیم و هر چقدر که بر استقلال فکری‌مان تاکید داشته باشیم، در دوره و جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در برابر آنچه انتشار می‌دهیم متاسفانه مسئولیم. پست نکردن هیچ چیز روی اینستاگرام باعث می‌شود که یکی از دلایل احتمالی ایجاد نارضایتی در دوستان، همکاران‌ و حتی حکومت کشورتان حذف شود. ضمنا حریم شخصی‌تان حفظ می‌شود و اگر سفر بروید، عکسی از سفر نمی‌گذارید که باعث رنجش نابه‌جای دوستانی شود که توقع داشتند کاری که قرار بوده به آنها تحویل دهید را در آن زمان خاص انجام نداده‌اید. همچنین شما هم از دیدن عکس‌های به واقع بی‌اهمیتی که ممکن است آزارتان دهد دور می‌شوید.

درگیر تصمیم‌گیری‌های بیهوده نمی‌شوید

مغز انسان در طول روز می‌تواند تعداد مشخصی تصمیم درست و منطقی بگیرد. حتی مارک زاکربرگ در یک جلسه پرسش‌وپاسخ به این موضوع اشاره می‌کند و در جواب اینکه «چرا همیشه یک تی‌شرت و شلوار ثابت را می‌پوشد؟» عنوان می‌کند که می‌خواهد «تصمیم‌های غیرمرتبط به مدیریت فیس‌بوک را به حداقل ممکن برساند». مثلا هر روز صبحانه ثابتی می‌خورد و لباس ثابتی می‌پوشد تا به اینکه چه بخورد و چه بپوشد فکر نکند. اینستاگرام روزانه ده‌ها تصمیم بی‌ارزش برای‌تان می‌سازد. «این عکس را پست بکنم یا نکنم؟  کدام فیلتر را انتخاب کنم؟ چه کپشنی بنویسم؟» کدام یک از این‌ها در زندگی حرفه‌ای شما تاثیر دارد؟ پس به نظرم بهتر است حذف‌شان کنیم.

از اعتیاد تزریق لایک خارج می‌شوید!

در مغز ما انسان‌ها سامانه پیچیده‌ای وجود دارد به اسم سامانه پاداش – reward system (احتمالا در جانداران پیشرفته دیگر هم وجود دارد اما از این موضوع مطلع نیستم). گرفتن لایک از فالوئرها و خصوصا کسانی که برای‌تان مهم‌تر هستند باعث ترشح هورمونی در بدن شما به نام دوپامین می‌شود. دوپامین هورمونی اعتیادزاست که بالا رفتن غلظتش لذتبخش اما کاهش سطح آن جزو عوامل افسردگی است. وقتی با گرفتن لایک اینستاگرام دوپامین ترشح می‌کنید و مغزتان احساس می‌کند پاداش دریافت کرده‌ است، تا زمانی که پاداش جایگزینی پیدا نکنید (مثل دریافت پول که تاثیر مشابهی دارد) به پست کردن عکس و دریافت لایک معتاد می‌شوید و دقیقا شبیه به یک اعتیاد واقعی، چرخه‌ای به وجود می‌آید که باید یک جا جلویش را بگیرید. وقتی سامانه پاداش مغز شما با دریافت لایک اینستاگرام ارضا شود، نیازی به دریافت پاداش‌های واقعی‌تر حس نمی‌کنید.

حس مسئولیت انتشار محتوا نخواهید داشت

این موضوع کمی به همان بحث سامانه پاداش برمی‌گردد، اما تا زمانی که دوستان شما از سفر و غذای‌شان عکس پست می‌کنند، شما هم احساس می‌کنید که مسئول انتشار محتوا هستید: از هر کاری که می‌کنید، فیلمی که می‌بینید یا غذایی که می‌خورید. حقیقتا لذت لحظه را از دست می‌دهید. وقتی یک پیتزای خوش‌طعم و خوش‌عطر در رستورانی که موزیک‌های ایتالیایی‌اش می‌تواند هوش از سرتان ببرد روی میزتان است، به جای حس کردن مکان، زمان و فضایی که در آن هستید، احساس می‌کنید که باید سریع این لحظه را برای دیگران پست کنید تا آن لایک‌های اعتیادزا را بگیرید. گوشی که از جیب‌تان بیرون بیاید و درگیر سرعت اینترنت و انتخاب فیلتر و کپشن مناسب شوید، پیتزایتان داغی و عطرش را از دست داده است.

*  *  *

حالا چطور تحولات را دنبال کنیم؟

حقیقت این است که من چندی پیش حتی از همه کانال‌های خبری تلگرام هم خارج شدم. جزییاتی در این حد که معاون وزیر خارجه هلند درباره حمله شیمایی در ادلب چه گفته است هیچ تاثیری روی زندگی من ندارد. این کار رسانه و تنها دلیل حیاتش است: «مطرح شدن یک خبر، فراموشی آن و مطرح شدن خبری دیگر در روزهای بعد». همین امروز احتمالا چند خبر مختلف در کانال‌ها خوانده‌اید که به نظرتان بسیار مهم هستند، اما اگر از شما بپرسند مهم‌ترین خبر ماه گذشته بود، باید مدت زیادی فکر کنید تا یک خبر اتفاقی یادتان بیاید. تحولات دنیای رسانه آنقدر زیادند که دنبال کردن جزییات آنها تمرکز را از ما می‌گیرد. ضمنا اگر خبری آنقدر مهم باشد که ظرفیت‌هایی برای خلق کسب‌وکار ایجاد کند مطمئنا از طریق دوست و آشنا به گوش‌تان می‌رسد. قطعا نمی‌توان کتمان کرد که ما در یک بمباران خبری ناگزیر زندگی می‌کنیم.

پی‌نوشت: سرویس‌های فوق‌العاده‌ای مثل منشن و بات تلگرام خبرفارسی وجود دارند که با آنها می‌توانید علاوه بر شبکه‌های اجتماعی، همه سایت‌های خبری را رصد کنید. اگر بهانه‌تان برای صرف وقت زیاد در شبکه‌های اجتماعی این است که باید موضوعات یا اکانت‌هایی را دنبال کنید، کار پایش اخبار و تحولات را به دستیارهای ماشینی‌تان بسپارید و به کارهای مهم‌تری برسید که هنوز انجام دادن‌شان به یک انسان قرن بیست‌ویکی نیاز دارد!