۱۰ نکته فکری که زندگی من را تغییر دادند:
قسمت دوم: فرار از زندان

این قسمت دوم از مجموعه پست‌هاییه که من می‌خوام قبل از ۲۴ سالگیم منتشر کنم و در اون‌ها درباره نکات فکری و نگرش‌هایی حرف بزنم که به‌نظرم دلایل اصلی ایجاد تغییر در زندگی من و رسیدن از زیر صفر به زندگی ایده‌آل خیلی‌ها در ۲۴ سالگی هستند. اگر قسمت اول رو نخوندید، پیشنهاد می‌کنم لینک قسمت اول که در ادامه می‌ذارم رو باز کنید تا هم بیشتر با هم آشنا بشیم هم پایه‌ی فکری قسمت اول رو از دست ندید. نگران نباشید، اونجا لینک برگشت مجدد به همین صفحه هست: مراجعه به قسمت اول ->

یک تشکر کنم از دوست خوبم آرمان حسینی که پیشنهاد داد مطالب رو ساختارمند و با میان‌تیتر بنویسم و به همین خاطر قسمت قبلی هم اصلاح شد، و هم یک تشکر از دوستی توییتری که پیشنهاد داد مطالب رو با لحن محاوره بنویسم که ذهن خواننده گرفتار تبدیل لحن روزنامه‌ای به محاوره نشه. نکته درستی بود و از این قسمت این موضوع رو هم رعایت کردم.

خب، بریم سر اصل مطلب.

* * *

قسمت دوم: فرار از زندان!

وقتی از زندان حرف می‌زنیم احتمالا یاد جایی میفتیم که آدم توش احساس راحتی نمی‌کنه و حال خوبی نداره. اما به‌نظرم زندگی واقعی برعکسه و اونجایی که باهاش احساس راحتی می‌کنیم دقیقا زندان ماست.

حاشیه امن کجاست؟

برای اینکه ببینیم حاشیه امن، منطقه امن، دایره راحتی یا هر اسم دیگه‌ای که راحتید صداش بزنید چیه باید کمی بریم عقب‌تر. چون بخش زیادی از رفتارهای ما انسان‌ها برمی‌گرده به دلایل ساده‌ی غریزی و چیزهایی که در سیر تکامل ما در ما شکل گرفتند و با بقیه گونه‌های جانوری در ما مشترکه. ویلیام گلسر روانپزشک آمریکایی که همین چندی پیش عمرش رو داد به شما یک تئوری داره به اسم تئوری انتخاب (Axiom of Choice) که در اون شرح میده روند انتخاب و تصمیم‌گیری در ما انسان‌ها چطور اتفاق میفته. ایشون چهار بنیاد رو مطرح می‌کنه که اولین اون‌ها «نیازها»ست. یعنی نیازهای ما نقش اساسی در تصمیم‌گیری ما دارند و این نیازها در ۵ موضوع خلاصه میشن: نیاز به بقا، نیاز به دوست داشته شدن، نیاز به قدرت، نیاز به آزادی (خودمختاری) و نیاز به تفریح. اولیش چی بود؟ نیاز به بقا. حتما اسم هرم مازلو رو هم زیاد شنیدید. هرمی که سعی می‌کنه نیازهای انسان رو توضیح بده. در اون هرم هم نیاز به امنیت نیاز دومه (بعد از غذا و خواب که اون هم در واقع امنیت تلقی میشه). چرا؟ چون ما در سیر تکامل یاد گرفتیم که مهم اینه که زنده بمونیم. نه فقط ما، که همه موجودات، حتی همون مگس سفیدها که تابستون‌ها میان ایران و امسال نیومدند هم دنبال زنده موندن‌اند. – و احتمالا برای همین امسال نیومدند :)). در واقع ما موجودات زمینی همیشه به صورت ناخودآگاه سعی می‌کنیم که زندگی‌مون رو محدود به اتفاقات، جاها و کارهایی کنیم که می‌دونیم خطری برامون ندارند. برای موجودی مثل پنگوئن معقوله که چنین عمل می‌کنه، چون قراره تا آخر عمرش ماهی بخوره و توسط شیر دریایی یا کوسه خورده نشه. اما برای ما انسان‌ها که اگر در جنگلی به نام زمین نتونیم جلو بزنیم حتما عقب میفتیم، شناخت comfort zone یا حاشیه امن (که ترجمه تحت‌اللفظی درستی نیست اما من اینجوری صداش می‌کنم) و خودآگاهی نسبت به وجودش و حد و حدودش بسیار مهمه. چرا که اگه ندونیم چیه، هیچوقت ازش بیرون نمیایم و هیچ پیشرفتی هم نمی‌کنیم. حاشیه امن همون اتفاقات، جاها و کارهاییه که شما باهاشون احساس راحتی می‌کنید و وقتی در حال تجربه‌شون هستید هیچ احساس نگرانی یا اذیتی ندارید. در این زمان‌ها طبیعتا پیشرفتی هم برای شما اتفاق نمیفته و چیزی به شما اضافه نمیشه و چیزهایی جدیدی تجربه نمی‌کنید. دانلد والش (نویسنده آمریکایی که فکر نکنم هنوز عمرش رو داده باشه به شما) در همین زمینه میگه «زندگی از بیرون حاشیه امن شما شروع می‌شه».

حاشیه امن,دایره راحتی
یه تصویر خوب برای بک‌گراند کامپیتورتون!

چرا باید از حاشیه امن بیرون بیایم؟

۱٫ حاشیه امن یک منطقه خاص نیست. در واقع در هر حوزه‌ای از زندگی شما حاشیه‌های امن مختلفی وجود داره. حوزه کاری، رابطه‌ای، پیشرفت شخصی و… . نمی‌دونم اهل دویدن هستید یا نه، اما برای منی که وزن ۱۰۷ کیلویی رو به با دویدن به ۷۵ کیلو رسوندم یک تجربه خیلی شگفت‌انگیز بود: بیشتر شدن استقامتم در دویدن. مثلا روزهای اول حداکثر زمانی که می‌تونید بدوید بیست دقیقه یا دو کیلومتره. در واقع عمیقا احساس می‌کنید که اگه یه کم بیشتر بدویید می‌میرید و قلبتون می‌ایسته. اما وقتی روز بعد نیم ساعت می‌دویید، می‌بینید که نمردید و تازه از فرداش به راحتی می‌تونید نیم ساعت بدویید. یا مثلا خیلی روزها ممکنه وقتی ساعت بیدار شدنتون زنگ می‌زنه با خودتون بگید «نه من دیشب دیر خوابیدم و اگه الان بیدار بشم سردرد می‌گیرم». یا مثلا در زمستون‌ها میگید زیر پتو گرمه و بیرون سرده و بیرون اومدن از تخت سخته. اما اگه یک ددلاین ۳ ثانیه‌ای بذارید و بگید ۱ ۲ ۳ و بپرید پایین تخت می‌بینید که هیچ اتفاقی نمیفته و اگه یه هفته‌ این مدلی عمل کنید ۶ صبح بیدار شدن براتون بسیار ساده میشه. یه چیزی رو هم بذارید سریع بگم که البته باید بالاتر می‌گفتم. اینکه علاوه بر نیاز به احساس امنیت و انجام کاری که باهاش راحتید، یک موضوع دیگه در ذهن ما انسان‌هاست که باعث ایجاد منطقه امن میشه و بهش میگن confirmation bias. این خطای شناختی که البته جاهای دیگه‌ای هم تاثیر داره و گندزدناش محدود به ایجاد حاشیه امن نیست اینطور توضیح داده میشه که مغز ما همیشه علاقه داره داده‌هایی رو بپذیره که داده‌های قبلیمون رو تایید می‌کنند. در نتیجه مغز ما همیشه آماده‌ست برای پذیرفتن بهانه‌هایی که در لحظه فکر می‌کنیم درستن. مثلا میگیم «امروز کار دارم و نمیرم ورزش کنم». و خب بله، مغز ما همیشه شنیده که کارهامون مهمه و باید انجامشون بدیم. اینا رو باید در تعریف حاشیه امن می‌گفتم اما در واقع میخوام بگم اگه از حاشیه امن نزنیم بیرون، خیلی از قابلیت‌های خودمون که در ما وجود دارند اما فکر می‌کنیم وجود ندارند رو کشف نمی‌کنیم.

۲٫ از این مساله بالاتر، یکی از بدی‌های بیرون نزدن از حاشیه امن ندیدن چیزهای جدیده که ممکنه بهشون علاقه‌مند باشیم. حتما قبول دارید که یکی از چیزهایی که باعث میشه در زندگی شاد باشیم و احساس رضایت کنیم انجام کارهاییه که نسبت به اون‌ها اشتیاق داریم و فکر می‌کنیم با انجام دادنشون تاثیر مثبتی در دنیا، یا حتی روی اطرافیانمون می‌ذاریم. اما حقیقت اینه که در جامعه محدود ما که صبح تا شب (و حتی شب تا صبح) به انجام کارهای متداول تشویق‌مون می‌کنه احتمالش خیلی کمه که اتفاقی و در زندگی معمولی به کاری یا موضوعی بر بخوریم که حس کنیم نسبت به انجام دادنش اشتیاق داریم. در نتیجه برای اینکه بتونیم کارهایی رو کشف کنیم که با انجام دادنشون شاد میشیم (یا حس کنیم در اون‌ها استعداد داریم) و در نتیجه برای اینکه انسان شادتری باشیم، باید از منطقه امن‌مون بزنیم بیرون.

۳٫ و در آخر و از نظر کار و کسب درآمد، اگه نزنیم بیرون همینی می‌مونیم که هستیم. اگه سراغ دنیاهای جدید نریم محدودیت‌هایی که ذهنی هستند و در طی زمان در مغز ما به وجود اومدند هل داده نمیشن و گسترش پیدا نمی‌کنند و دنیامون محدود می‌مونه. در یکی از قسمت‌های بعدی مفصل‌تر درباره اهمیت گسترش دانش و تجربه و راه‌هاش حرف می‌زنیم، اما نکته اینه که تا وقتی خودتون رو نندازید وسط تجربه‌های جدید، چیزهای جدیدی (از جمله تجربه و دانش) کسب نمی‌کنید. چیزهایی که در آینده به درد شما میخورن. به بیان خیلی ساده، شانس در خونه‌ هیچکس رو اتفاقی نمی‌زنه. شانس چیزی نیست جز اتفاق‌های مثبتی که شما خودتون رو در برابرشون قرار میدید. وقتی شما خودتون رو مسیرهای مختلف قرار میدید علاوه بر اینکه دنیاتون بزرگتر میشه فرصت‌هایی برای کسب درآمد می‌بینید و با آدم‌های جدیدی آشنا میشید که شاید پیشنهادهای خوبی داشته باشن. همون چیزایی که بهشون میگیم شانس.

چطور از حاشیه امن بیرون بیایم؟

به طور کلی زمانی که یک رفتار ناخودآگاه در ذهن ما تبدیل به رفتاری میشه که نسبت بهش آگاهی داریم تغییر دادنش راحت‌تر میشه (چون قبلا اصلا نمی‌دونستیم وجود داره که بخواد کنترل بشه). پس همین که بدونید چیزی به اسم حاشیه امن در شما وجود داره و شما رو از کشف دنیا باز میداره خودش باعث میشه بتونید بزنید بترکوندیش، بدونید که اراده و نیروی شما از حدی که ذهنتون میگه بیشتره و مرز بین مرگ واقعی و خطر مرگی که در ذهنتون هست رو تشخیص بدید. برای من، روش کلیدی برای بیرون زدن از حاشیه امن همینه که همیشه و هر وقت که احساس تنبلی نسبت به چیزی می‌کنم، یادم میاد که باید خودم رو هل بدم (یکی تو سرم میگه Push Yourself). در یک لحظه‌ی مهم و خاص که به‌نظرم میشه به قول فضانوردها نقطه بدون بازگشت نامیدش، خودم رو یه قدم هل میدم جلوتر. (نقطه بدون بازگشت به فاصله‌ای از زمین میگن که براساس جرم اجسام تعریف میشه و وقتی ازش اونورتر برن دیگه با جاذبه زمین قابل برگشت نیستن. مثل شما که دیگه به قبل از اون لحظه‌ی هل دادن خودتون برنمی‌گردید). هر وقت حس کردید حال ندارید کاری رو که باید انجام بدید انجامش بدید، بدونید که در حاشیه امن هستید و برید و بشینید پاش. محکم و بدون تعلل. به خودتون بگید که کار تا وقتی که انجامش ندم انجام نمیشه. پس چرا همین الان نه؟ (از اونجا که حاشیه امن -در معنای تنبلی- مشترکاتی با بحث اهمال‌کاری داره پیشنهاد می‌کنم اگه وقت دارید این مطلب از دوست خوبم صدرا رو هم بخونید)

اما این مدلیه که من برای خودم دارم و شاید روی همه تیپ‌های شخصیتی جواب نده. اینجاست که روان‌شناس‌ها ۳ تا کار اصلی رو -بسته به اینکه شدت حاشیه‌های امن در شما چقدره- برای بیرون اومدن از وضعیت پیشنهاد می‌کنند:

۱. تغییر رویه: یه لیست تهیه کنید از کارهایی که مدت‌هاست باید انجام بدید و انجام نمی‌دید: ثبت نام کلاس موسیقی، بهبود وضعیت زبان، رفتن به دندون پزشکی، رنگ کردن اتاق، یاد گرفتن ابتدایی یه زبون برنامه نویسی، تلفن زدن به فلانی یا هر کار ریز و درشت دیگه. بعد شروع کنید و یکی از کوچک‌ترین‌هاش رو انجام بدید. همین حالا بعد خوندن این مطلب انجام بدید. با انجام دادن کارهای ساده و دیدن اینکه چقدر الکی عقب افتاده بودند خودتون رو برای قدم‌های بعدی آماده کنید. اگه یه کاری زمان نیاز داره، مثلا یادگیری برنامه نویسی، استارتش رو بعد خوندن همین مطلب بزنید و یه‌کم یاد بگیرید. بعد همین مطلب دنبال کلاس زبان بگردید و ثبت‌نام کنید و پولش رو بریزید.

۲. انجام کارهای متفاوت: هر روز با ماشین میرید سر کار؟ فردا با مترو برید. هر روز ساعت ۸ بیدار میشید؟ فردا ۶ بیدار بشید و برید بدویید. عاشق کبابید؟ یه هفته گیاهخوار بشید. خاکی نیستید؟ یه گروه مطمین پیدا کنید و باهاشون برید کمپ. هر چیزی که روال عادی شما رو به هم بزنه و بهتون نشون بده اون صرفا حاشیه امن‌تون بوده. صرفا جهت شکستن مدل زندگی‌ای که بر پایه عادت‌ها ساخته شده. می‌دونم سخته، اما دقیقا همین بیرون اومدنه که سخته. (دوست عزیزم آذین بعد خوندن این مطلب اشاره کرد که کاش درباره منطقه‌های امن اعتقادی و فکری هم حرف می‌زدیم. اما یه قسمت در آینده خواهیم داشت درباره «شک به همه‌چی» از جمله باورها و بیرون اومدن از منطقه امن فکری در زمینه‌های مختلف که اونجا مفصلا سراغ این موضوع هم میریم).

۳. تراست یورسلف:‌ دو مورد بالا بیشتر به درد ترک حاشیه‌های امن روتین زندگی می‌خورن. اما تو زندگی کاری و انجام دادن کارهایی که درباره‌شون مطمئن نیستید، به خودتون اعتماد داشته باشید. کاری که دلتون میگه و بهش اشتیاق دارید رو انجام بدید. اگه نتیجه چیزی شد که دوسش داشتید می‌بینید که چقدر اعتماد به خودتون خوبه و اگه نشد، بازم می‌بینید که چقدر اعتماد خوبه چون کلی چیز جدید یاد گرفتید و دنیاتون گسترده‌تر شده. در یکی از قسمت‌های بعدی مفصلا درباره راه‌های درس گرفتن از شکست حرف می‌زنیم. اما به درد شما نمی‌خوره، چون قرار نیست شکست بخورید 👍

* * *

  • این دومین قسمت از مجموعه پست‌ها درباره پایه‌های فکری بود که از کتاب‌ها، مستندها و صحبت‌های دوستان یاد گرفتم و زندگی من رو تغییر دادند. برای دنبال کردن قسمت‌های بعدی می‌تونید از ستون کناری یا لمس این لینک عضو خبرنامه ایمیلی بشید یا من رو در توییتر یا اینستاگرام دنبال کنید که لازم نباشه هر روز به وبلاگ سر بزنید. متاسفانه به خاطر مشغله کاری پیش‌بینی‌نشده‌ای که پیش اومده برای انتشار قسمت بعدی نمی‌تونم تاریخ اعلام کنم اما حتما بزودی باهاتون در میون میذارمش.
  • خوشحال میشم اگه این مطلب براتون جالب بوده در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بذاریدش یا در تلگرام برای دوستاتون بفرستید. این لینک کوتاه شده این مطلب برای اشتراک در توییتره: http://shokati.ir/360/
  • شما در این مورد چی فکر می‌کنید؟ تجربه‌ای از گیر کردن تو حاشیه امن داشتید؟ چطور ازش بیرون اومدید؟ تو کامنت‌ها در میون بذارید که استفاده کنیم.

6 دیدگاه در “۱۰ نکته فکری که زندگی من را تغییر دادند:
قسمت دوم: فرار از زندان

  1. با سلام
    ممنون از اینکه این مطالب رو منتشر میکنین . با اینکه میبینم نظرهای زیادی زیر پست هاتون نیست ولی مطمین باشید مطالب آموزنده همیشه افراد مشتاق رو به سوی خودشون جلب میکنن .
    به امید موفقیت روزافزون و سلامتی همیشگی براتون

  2. سلام. خیلی ممنونم از مطلب خوبتون و از اینکه وقت میزارید و تجربیاتتون رو به اشتراک میزارید.
    یه سوال داشتم: چهارصد هزار دلاری که بهش اشاره کردین رو از دقیقا از چه طریق و مسیری به دست آوردین ؟ از طریق همون بات تلگرام بوده آیا ؟
    این سوال رو نه جهت فضولی بلکه از جهت الهام گرفتن و ترسیم یک مسیر میپرسم. ممنون میشم پاسخ بدید.

    1. یوسف عزیز سلام
      فضولی نیست دوست من. من معتقد به شفافیتم. در قسمت اول توضیح دادم که صرفا مربوط به بات تلگرام نبوده. بخشیش برمیگرده به انجام سفارش‌های مشتریان تو حوزه وب (سایت، اپ، بات)، بخشیش برمیگرده به خرید و فروش بیت‌کوین (زمانی که مجاز بود)، بخشیش سرمایه‌گذاری‌های جزیی تو فضای ملک و سکه، بخشیش هم به بات «حرف به من». مقدار کمی هم مربوط به دوران سردبیری مجله دیجیتال در موسسه همشهریه.

  3. سلام و خسته نباشید
    متنش خیلی بهتر از سری قبل بود
    امیدوارم همین روند توضیحاتتون که شامل اطلاعات علمی جانبی (comfort zone,confirmation bias,نقطه ی بدون بازگشت،نظر رانپزشکان،جملات شخصیت های بزرگ) میشه رو ادامه بدید چون فوقالعاده متن رو جذاب تر و پر محتوا تر میکنه
    ادامه بده به نوشتن،مرسی:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *