داستان خودکشی سازدهنی من
«داستان خودکشی سازدهنی من» دومین داستان بلندمه که میخوام برخلاف داستان اول روی وبلاگ منتشرش کنم. لطفا با کپی های بی اجازه این اعتماد را سلب نکنید.
.
.
.
برگه اول / کافه
یک پسر با قد متوسط از مشتری های ثابت کافه بود. پنج شنبه عصرها می آمد و هر چقدر از نوازندگی خیابانی ویولون در آورده بود خرج نوشیدنی می کرد. تیپ و قیافه خیلی شیکی نداشت و اهل پول زیادی دادن برای عطر و ادکلن نبود. ساده می آمد و ساده می رفت. اما از آن طرف تا می توانست برای سفارش اسپرسو و بلک کافی و هر چیزی که تلخ بود کم نمی گذاشت. پسر خیلی ساکتی بود. آرام پشت میز گوشه کافه می نشست و روی دور کند فنجانش را تمام می کرد. آنقدر کند و آهسته که با یک فنجان، لااقل یک نخ لایت را دود کرده باشد. گاهی هم با خودش یکی از چندین و چند کتاب اشعار فرانسوی اش را می آورد و در حین نوشیدن، نامفهوم زمزمه هایی می کرد. هیچ وقت هم به سر و صدای من و بچه ها اعتراضی نداشت. یادم است یکی از همان پنج شنبه هایی که جبر زمانه آورده بودش به کافه تا لبی تر کند، مشتری ها مصرّ شدند که سکوت همیشگی اش را بشکند و سازش را از کاور بیرون بیاورد. آدم عجیبی بود. انگار عادت داشت همه چیز را از قبل وارسی کند. مثل اوج و فروج های تانگو ساز را تا گردنش بالا می آورد و پایین می برد. آخر سر دستی روی سیم ها کشید و یک موزیک آرام و پراحساس را شروع کرد. آرشه را که حرکت می داد در و دیوار کافه جان می گرفتند و گرم می شدند. اصلاً حواسش به حرف ها و تشویق های ما نبود. خیلی توی افکار گنگش غرق شده بود. انگار تنها کنار شومینه ویلای ساحلی اش نشسته بود و برای گذر زمان ویولون می زد تا شال گردن بارانی اش خشک شود! نت ها پشت سر هم از ذهنش عبور می کردند و به دستش می آمدند. همهمه بود اما گوشم می خواست فقط صدای سازش را بشنود. اوج گرفتن آوای غمگین نت هایش فضای اطراف را برایم محوتر می کرد. غرق شده بودم در عوالم این پسر معمولی و نفهمیدم چند دقیقه است دارد موزیک می زند. سارا بدجور داشت خیالاتم را به هم می ریخت:
- آنی… آنی… هوووی با تو ام ها.. کجایی..؟
- چت شده باز؟
- ویولون زدن پسره خوبه، نه؟
- سارا خیلی خوبه، هر نتش یه دنیای جدیده.
- خودش چی؟
- اه، اذیت نکن دیگه.
نمی خواستم حرف هایش ذهن ساکتم را به هم بریزد. کافه جایی بود ته یکی از کوچه های خلوت پایین خیابان کریمخان. خیلی روزها که فشار کنکور خسته مان می کرد، یکراست از مدرسه بی توجه به تیپ و شال و مقنعه آنجا می رفتیم و دوباره مزه همان چیپس و پنیر همیشگی را امتحان می کردیم. حس خوبی داشت. اینکه دیگر کافه چی می شناخت مان. اینکه هر دفعه یک اتفاق جدید در کافه منتظرمان بود و اینکه پنج شنبه ها آن پسر می آمد و باز یک فنجان اسپرسو را با اشعار فرانسوی تمام می کرد…
.
برگه دوم: معلوم نیست، کامینگ سون!


