بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘تیراژه’

آشفتگی

۲۱ آذر ۱۳۸۹ ۹ دیدگاه

نمیدانم چه میخواهم. شاید دلم یک آرامش بی پایان می خواهد و شاید یک هیجان غیرقابل وصف. یک خط ممتد، توصیف این روزهای من است. روزهایی که برخلاف آلودگی هوا، می آیند و می روند. شاید یک پوچی مطلق. ناامیدی محض به اتفاقات خوبی که شاید قرار است بیفتند. موزیک های هاردم با یک بیت نامنظم از ذهنم می گذرند. روی بنگ، عود و شمع، با نور کم، فردا رو بی خیال تو از امروز!

دارم قلنج انگشت هایم را می شکنم بلکه کلمات پشت هم صف بکشند. اما انگار قرار نیست کنار بیایند. حس تکرار. شاید زندگی ام کمی قدم زده باشد که آن هم روی تردمیل بوده و محض لاغری! دنیا را بسیج بیست میلیونی کرده بودم برای وصالی که به خیالم خوشی می آورد. برایم در واقعیت مرور می کرد همه روزهای خوش و مهربانی تو را. صد حیف که وقتی داشت جوانه می زد در حد همان آرزو خشکید. ترکید! من هم آرزوی تندیس و بسکین رابینز و تیراژه و کافه فلان را داشتم. بعد از چند ماه سیاه به خیال باطل خوشی نشسته بودم. می بینی چه طور داریم می شکنیم؟

خستگی دارد ذهنم را آزار می دهد. دیگر نه درخشش طلوع مهم است و نه زجه های غروب. فقط چشم های تو مهم است و کاغذ های خیس من. دلم حتی نوشیدنی جدید می خواهد. چیزی که طعم روزهای خوب را ندهد. روز خوبی در کار نیست. دنیا اگر روزی هم برای ما شود، مقدر شده که شهاب سنگ به زمین بخورد. حتی از ناحیه یک کفتر! «یکی بهش زنگ بزنه، بگه که می میرم براش…» آخر این موقع شب هم وقت شارژ تمام کردن بود آقای ایرانسل لعنتی؟

می پرستمت که اگر نبودی شاید الان لیوان آب و قرص های کنارش را می خوردم. یعنی بیشتر از یکی دوتایی که هر شب می خورم. دیگر آنقدر افکار مزاحم مغزم را تراشیده که طفلی موقع خواب قژ قژ می کند. جنین که بودم بارها تاکید کردم که برایم ذهن فرفوژه ای نگذارید. آخر تخت بنفشم هم فرفوژه است. یاد رویای بی پایان خلوت تو را آنقدر زنده می کند که مجبور شوم بغض کنم.

+ استارت یک پرونده تک، برای یک مجله تک. باسیست ها به صف!

++ جداً چی به ذهن تان می رسد برای کامنت گذاشتن پای این حرف ها؟

شرح بی حال

۱۳ شهریور ۱۳۸۹ ۱۹ دیدگاه

یادش بخیر. ابتدایی که بودم یک عبارت کلیشه ای یاد گرفته بودم و انشاهایم همیشه با عبارت «اکنون که قلم بر دست گرفته ام» شروع می شد. خودمانیم. هر چقدر که خط و نقاشی ام زیر ۱۰ بود انشاها زیر ۱۹ نمی آمد.

حالا اکنون که قلم بر دست گرفته ام مانیتور ۱۹ اینچ ای او سی جلویم است و کنارش توشیبای عزیزم دارد برای خودش فولدر کلیپ های موزیک ایرانی را پلی آل می کند. کابل شبکه هم این دو را به هم متصل کرده! اسپیکر البته پشت لپ تاپ است و از میکرولب نکته خاصی حاصل نمی شود. همان گوشی که شماره اول بازها دیدید توی شارژ است و فکر کنم میسی، مسیجی چیزی آمده و دارد چشمک می زند. نزن برادر! نزن! چشمک این موقع شب خوبیت نداره. تو بازار رضا از یک بابایی هندزفری فیلیپس گرفتم ۶۵۰۰ تومان با گارانتی ۱۸ ماهه! الان توی گوشم است و دارد صدای کلیپ «گله» محمد بیباک را پخش می کند. عجب کیفیتی دارد این فیلیپس لامصب!

رفیق خوب کیلویی نیست و هر چقدر هم که سنگین باشد وقتی نیازش داری به کار لای جرز هم نمی آید. راستی چه خبر علی آقا مربی؟ سیاه و سپید خوش می گذرد؟ هر بار که گوشی چشمک می زند استرس می گیرتم که «یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟». بهزاد یوسفی مطلب صفرویک را می خواهد یا تو جانم را؟ هر دو را میدهم منتها چند دقیقه صبر کنید این پست را بنویسم. این دخترک توی کلیپ بی باک را توی چند تا کلیپ دیگر هم دیده ام! دختر بودن هم شغل خوبی است ها!

راستی نقل مکان کرده ام. ستارخان به بازی پیچید و حالا دوباره بچه تیراژه شدم. اتاقم را تازه مرتب کردم و هنوز یک سری روزنامه و کتاب پخش زمین است. فردا باید ۷ صبح بکوبم از اینجا بروم کریمخان. منم که هر شب اینجا جای دود شمع، باد کولر می خورم و الآن عطسه امانم نمی دهد. کیبورد دسک تاپ از این تی وی ام های عهد بوق است و هر کلیدش تق تق رسایی دارد! این پایین هم گربه ها مثل ایران و اسرائیل به جان هم افتاده اند و پارس هایشان آدم را یاد مرگ بر فلان جا می اندازد. حمام نرفتم و حوله دارد چشمک می زند. ولی میدانم اگر خیسی به تنم بخورد شب همانجا ماندگارم. کلیپ نیلوفر پیشرو دارد دیوانه ام میکند. وسوسه شدم بساط کیبورد را به راه کنم و خودم بزنم و یک دهن برای خودم بخوانم. ولی متاسفانه توی اتاق جایی برای کیبوردم پیدا نشد و فعلا به پیوست آداپتورش بایگانی شده زیر تخت. داشتم فکر می کردم که دیشب چقدر بد بود. تا صبح اگر بیداری بکشی دردم را می فهمی. هضمش می کنی.

+ در حد مرگ داغونم. مرگ! نخواستم دپ بنویسم که باز فحشم بدهید. استثنائا می خواهم اگر خیالت اجازه دهد امشب را بدون قرص بخوابم. مسلم است که منظورم از قرص آسپرین بچه است، یک وقت زیراب ما را نزنید!

+ در ابرپست های بعدی خواهید خواند: «پسری از دیار باقی» ، «نامه ای به دخترم، سوگند»