اینجا سال ۲۰۱۰ است!
من در مملکتی زندگی می کنم که برای دکترش در مجاورت های کاری موانست به وجود می آید.
جایی که خیلی ها از درد تنهایی فقط به یک همدم که به خواهر و برادرشان می ماند پناه می برند.
آقای دکتر! اینجا آمریکای لاتین دهه ۵۰ نیست، روستاهای هند نیست…
اینجا ایران است. سال ۱۳۸۹ که به تاریخ تا ۷۰۰۰ می رسد. مهد تمدنی که خیلی ها آن را به ارث برده اند.
خیلی ها که همکار و دوست و آشنا را مونس نمی بینند و نشست و برخاست را از روی علاقه به جنس مخالف نمی دانند.
در کشور من برای شخصی ترین رابطه های ممکن هم عمومی حرف می زنند. هیچ روانشناسی نیست که به همه کوچه پس کوچه های ذهن مخاطبش اشراف داشته باشد و بعضی ها این طور نظر شخصی شان و شاید ده ها کتابشان را املا می کنند.
آقای دکتر! من فقط می خوانم و حسرت می خورم. برای جوان های با فهم کشورم که مخصوص رابطه هایشان هم نسخه تجویز می کنند. شوک می سازند. مکث می سازند. حس می کنند ذهن همه را می دانند و همه با چند روز مجاورت دچار موانست می شوند! ادامه بدهید این حرف ها را. شوک ها و مکث های مان قلمی می شوند. این طوری سندیت هم دارد!
پ.ن: تمام این حرف ها از قول یک ۱۷ ساله است که در دنیای آبی و متوهم خودش زندگی می کند!

