
چرخ و فلک سنگاپور - Singapore Flyer
چند روز پیش عکسی مشابه این عکس رو -منتها از یک زاویه دیگر- توی فیس بوکم گذاشتم و زیرش نوشتم:
تکنولوژی میتواند کاری کند که با تمدن پنجاه ساله
بلندترین چرخ و فلک دنیا را بسازی
سنگاپور یک کشور-شهر کوچک است در جنوب شرقی آسیا. آنقدر کوچک که یک شهر بیشتر ندارد و محال است با یک نگاه روی کره زمین پیدایش کنید. یکی دو ماه پیش بود که آقای احمدینژاد در کنفرانس مطبوعاتیشان گفتند: «کشورهای همسایه قبل از اینکه در مورد ایران حرف بزنن، یه نیگا به نقشه بکنن. بعد حرف بزنن». اینطور اگر باشد، سنگاپور باید یکی از ضعیفترین کشورهای جهان میبود. اما متاسفانه یا خوشبختانه حالا این کشور اگر ثروتمندترین کشور دنیا نباشد، از ثروتمندترین هاست. شکی نیست که بسیاری از امکانات امروز ایران، از دوران حکومت شاهنشاهی به جا مانده. از جاده نام آشنای چالوس گرفته تا خط راه آهن شمال با پل معروفش، ورسک. اما اگر ایران را بعد از انقلاب اسلامی و استقلالش ببینیم، تفاوتها معلوم میشود. سنگاپوری که سالها تحت استعمار کامل بریتانیا بوده، حالا مهمترین بنادر جهان را دارد. یک کشور چهار میلیون نفری که ارزش پولش تقریبا برابر دلار آمریکاست. نه مثل ما، کمتر از یک دههزارم آن. میدانید چرا؟ چون شعار آدمهایی که تا همین صد سال پیش روی درختهای استوایی زندگی میکردند و نارگیل میخوردند حالا «به پیش، سنگاپور» است. شعار دوژوری که در ایران بعد از انقلاب اسلامی به این جمله تبدیل شد: «الله اکبر». یعنی اتکای محض به قدرت خدای مردمی که شعارش کردند.
خبرگزاریها را که باز کنی، بیتفاوت از فارس و بیبیسی و آینده بودنشان، کم پیش میآید که خبر خوبی درباره کشورت ببینی. خبرهایی که شاید چند ثانیه خوشحالت کنند. بقیه خوب نیستند. فرقی ندارد که از روال روتین دعوای مجلس و دولت بر سر جریان انحرافی باشند، یا از دعوا و قتل و تجاوز دسته جمعی. بهترین نوشداروی پس از مرگ سهرابمان هم این است که وطنامروز برای گل و بلبل نشان دادن اوضاع، تیتر بزند: «حمله ۲۸ شیطان آمریکایی به دختربچه ۱۱ ساله». خبرگزاری لازم نیست. سر کوچه اگر بروی خروجی همه خبرگزاریها را درست مثل گودر میبینی. بین دوستان نزدیکت هم میتوانی منابع اخبار افسردگی و خودکشی را پیدا کنی. اوضاعی که خیال درست شدن ندارند. اوضاعی که خلاصه شدهاند به گرمای ظهر، تاکسیهای کثیف و خراب، یا نهایتاً دو نخ سیگار کنت!
بیگانهای در کار نیست. تمدن چندین و چندهزار سالهای که این روزها پزش را میدهیم به درد جرز دیوار میخورد؛ وقتی حتی ذرهای نمیبینمش. من افتخار میکنم که ایرانی نیستم، پارسم. چون سنگاپوریها در مرز کشورشان فقط چمدان ما ایرانیهای تروریست را باز میکنند. کدام بیگانه؟ مردماند و حکومت. سازندگان باتلاقی که هر چقدر دست و پا بزنیم بدتر میشود؛ حتی برای کسانی که شنا بلدند. کاش فقط یک نفر از بیرون دست این مردم را بگیرد. مقصر همه ماییم. درست مثل تکتک چرخدندههای ریز و درشت یک هواپیما که دارد سقوط میکند. سقوط میکند؛ سقوط.
دسته هاآنسوی مرز، تکرار خوب!, شخصی, نوشته هایم برچسب ها:استعمار بریتانیا, الله اکبر, بلندترین چرخ و فلک دنیا, تجاوز گروهی, خودکشی, روزنامه وطن امروز, سقوط هواپیما, شعار ملی, شعار ملی ایران, مرز سنگاپور, مشخصات سنگاپور, پل ورسک, چرخ و فلک سنگاپور, کنفرانس مطبوعاتی احمدی نژاد
یک سال از حادثه (های) تلخ هوایی کشور گذشت، هنوز هم هیچکس هیچ جوابی نداده.
آقای سرکسیان روز چهارشنبه همراه دیگر خانوادههای قربانیان به مزارع فارسیان در قزوین رفت تا در یک سالگی سقوط هواپیمای توپولف، خاکستر عزیزان خود را به نظاره بنشیند. او در آن حادثه همسر و دو فرزندش را از دست داد و تنها کسی است در این جمع که همه خانوادهاش را از دست داده. همسر و دو فرزند ۱۱ و هفت ساله که وقت رفتن پدر را تنگ در آغوش نکشیدند.
برای مهمانی یک هفتهای رفته بودند و قرار بود او را بیشتر تنها نگذارند اما امروز درست یک سال است که او تنها مانده در خیابان بیستم قائم مقام و هر ماه به محل حادثه میرود تا عطر خاکستر عزیزان را در ریههای سوختهاش فرو ببرد. میگوید: آنها در آسمانند و من همیشه نگاهم را به آسمان میدوزم شاید برگردند. اما کدام برگشتی؟ آقای سرکسیان در حالی که بغض خود را فرو میخورد میگوید: غم عزیزان به جای خود، برخورد مسئولان زخمم را عمیق تر کرده، میپرسم چرا؟
میگوید: هنوز بعد یک سال نفهمیدیم علت حادثه چی بود، آقای وزیر راه فقط یکسری حرفهای ضد و نقیض تحویلمان دادند. اما این تمام قصه نیست.او میگوید: سر بیمه همه اذیت شدیم. چه شرط و شروطها که برایمان نگذاشتند.
یکی دیگر از خانواده قربانیها هم حرف او را تایید میکند و میگوید: تحت هیچ شرایطی حق شکایت نداریم نه از شرکت … نه سازنده قطعات توپولف و نه هیچ کس دیگر.
ما نه تنها عزیزانمان را از دست دادیم بلکه با این برخوردها زخممان عمیقتر شد. آنها طوری از برخورد بد مسئولان گله میکنند که گویی قلبهایشان در سینه از دیدن چشمهای ذوب شده اینگونه به درد نیامده بود. یک سال پیش وقتی در میان مزارع سوخته فارسیان، دنبال نشانهای از عزیزان خود میگشتند به پیگیریهای مسئولان برای روشن شدن علت حادثه امیدوار بودند و تصورشان این بود که با دانستن این سوال اندکی تسکین خواهند یافت. آن روز گرم تابستان وقتی امدادگران برای پیدا کردن پارهای از تن مسافران، ساقههای سوخته گندم را کنار میزدند و با یافتن تکهای استخوان که با خاشاک آمیخته بود صدای نالههایشان را بلند میکردند، فکر میکردند از حداقل همراهیها برخوردار خواهند بود اما یک سال گذشت و هنوز آقای سرکسیان و خانواده ۱۵۳ قربانی نمیدانند چرا آسمان آوار مسافران شد.
فراموش نمیکند که زیر آفتاب داغ تابستان چگونه به امدادگران برای پیدا کردن اثری از آرمن ۱۱ ساله و واهه هفت ساله التماس میکرد و آخرش یک گوشی خاموش تنها چیزی بود که به او دادند. میگوید: هنوز اتاق آرمن و واهه به همان صورتی که قبل از سفر چیده شده بود باقی مانده و به هیچ چیز دست نزدهام.
با هر کلمهای که از میان لبهای پدر بیرون میآید اندوهی عمیق در چشمهایش موج میزند. چشمهایی که هیچ امیدی در آنها نیست و سرد سرد شدهاند. شاید هنوز فکر میکند کابوس میبیند. اما نه… روزی که خبر سقوط هواپیما را از رادیوی ماشین شنید باور کرد که دیگر هرگز آنها را نخواهد دید و اگر هنوز چشمهایش بهت زدهاند از دردهایی است که با جوابهای سربالای مسئولان هر روز عمیق تر میشود.
میپرسم: روزها برای یک پدر که تمام خانوادهاش را از دست داده چگونه میگذرد؟
می گوید: سیاه، سیاه.
این سرنوشتی است که در مورد آن فقط باید سکوت کرد و سکوت تنها واکنشی است که میتوان در مورد این اتفاق نشان داد. او در حالی که همراه دیگر خانواده قربانیان به یاد همسر و فرزندانش شمع روشن میکند روزی را به خاطر میآورد که عزیزانش در حادثه سقوط سوختند و خاکستر شدند.
روزی که در سایتها نوشتند یک حادثه بود و قرار است به زودی علت سقوط اعلام شود اما یک سال از آن روز میگذرد و هنوز معلوم نشد هواپیمای توپولف چرا سقوط کرد؟