۱
از خواب پریدم. داشتم خواب می دیدم که دکتر میگه از مغزت مدفوع ترشح میکنه. یا یه همچین چیزی. تعبیرش نمیدونم چیه اما جالب نبود. چند شبی میشه که ندیدمت. این هم نمیدونم یعنی چی اما فکر نکنم خوب باشه. بالشم خیسه. شاید از گریه عصبی آخر شب باشه یا عرق سردی که وقتی کابوس می بینم تنم رو خیس میکنه. در هر صورت مجبورم بالشم رو عوض کنم. لاله گوشم درد میکنه. فکر کنم هندزفری از قبل خواب تو گوشم مونده. روبالشی ای که مامان واسه عید خریده بود پشت تردمیل افتاده. حال ندارم برش دارم. سعی میکنم همین طور بخوابم. اما نفهمیدم چرا از مغزم مدفوع ترشح میکنه
۲
چهارشنبه ست. قراره با محسن برم سینما و یه کم در مورد فیلم نامه مون صحبت کنیم. ساعت نزدیکای شیشه. حدسش رو میزدم که دیر بیاد. تا اونجایی که یادمه هنوز ناهار نخوردم. میرم سیاه سپید ولی عصر تا قارچ سوخاری بخورم. قارچ سوخاری رو اولین بار بهزاد پیشنهاد داده بود. یه دختر و پسر چند تا میز اون طرف تر دارن با هم نقاشی میکشن. چه کار مسخره ای. اما خب به من چه. اونا اون طوری خوشن. به آقای غذابیار میگم که یه لیوان چایی هم بیاره. چون میخوام برم سینما پولم به اسپرسودوبل و اینا نمیرسه. دختر و پسره کلی بستنی و کیک این چیزا سفارش دادن. عین بچه هیزا زل تو چشمای دختره ام. شاید بتونم حسرت ندیدنت رو جبران کنم. دلم برای یه روز خوش تنگ شده. بر نمی گردی نه..؟
۳
کنار حکیم که پیاده به سمت خونه میومدم یه چوب بستنی روی زمین افتاده بود. انگار یه کم از قسمت وانیلی بستنی روی چوب مونده بود چون چندصدتا مورچه روی اون حلقه زده بودن. این صحنه من رو یاد نوع مردن یکی از شخصیتای داستانم انداخت.
۴
Havae inja khiliii aalie..har ruz baroon..chatrae 2 nafare..jat hamash zire chatr khalie..
5
این چند روز که مدرسه تموم شده همه استانداردای یه زندگی لشی رو دارم. از نه صبح بیرونم تا یازده شب. خونه اومدن هم فقط واسه جاخوابه. چون تهران چیزی به اسم نایت کلاب نداره. همین الان روی میز کنار دفتر خاطراتم دوربین هست، گوشی، ساعت، ادکلن، خودکارای یونی بال، مهر، سه چار تا ده هزار تومنی، کروات، بیوتن رضا امیرخانی، ریش تراش و مودم خراب ای دی اس ال هم هست. امروز صبح رفتم پارک پردیسان و مثل بچگی های مزخرفم بادبدک بازی کردم. بعد اومدم تیراژه ناهار خوردم. بعد پارک ملت. بعد هم سینما جدایی نادر از سیمین رو دیدم. دست آقای همشهری هم درد نکنه که حقوق ریخته بود و پول اینا در اومد. حال میکنم با زندگی م. بدون هیچ نیازی
۶
هی خدا! بعضی موقعا ازت یاد میکنم فقط به خاطر تک و توک دوستای خوبی که بهم دادی. بقیه زندگی به درک. همین یه چیز برام بسه. با همین دوستا بزرگ میشم. اونقدر بزرگ که نتونی چشمامو ببینی. که حسرت کارایی که میتونستی بکنی و نکردی هر روز مثل سایه کنارت باشه. قلب من مُرده. برام مهم نیست که چه اتفاقی می افته. نه به تو فکر میکنم، نه به کسی که امروز بعد از چند سال یه روز خوب و آروم بهم هدیه داد. فقط میخوام بخوابم. فقط همین
بین ۶ و ۷
هیچ وقت نفهمیدم چرا باید عید رو تبریک بگم. مگه ۲۹ اسفند با یک فروردین فرقی میکنه؟
۷
چراغای وسط اتوبان همت رو یکی در میون می بینم. نمیدونم چرا هیچ پلیس احمقی نیست که به من گیر بده. گیجم. چیزی نخوردم اما زیاد کشیدم. الان احتمالاً توی فرودگاهی که بری لندن. به خودم قول دادم که چیزی رو خراب نکنم. که خوش باشی. به عنوان یه دوست. دارم چرت میگم. میترا میگه گه خورده اگه بازم به من سیگار تعارف کنه. چِت زدم اما کنترلم دست خودمه. بهش اطمینان میدم که سالم میرسونمش. ماشین که مال من نیست. گور باباش. از مغز من فقط مدفوع ترشح میکنه
بعد از یک روز خوب
قدم زدن از مترو حقانی تا سینما ملت
با بهترین داداش بزرگه دنیا
زیر باد و بارون
با عطر آسمونی خاک خیس خورده
شعرهایی که متوالی ذهنم را خط خطی می کنند.
این آرامش مطلق را آغوش تو هم نمی داد…
سالن سینما ملت – ردیف V.I.P !
چند دقیقه قبل از نیمه شب- بین دو نیمه بازی اسپانیا و آلمان
فرد بغل دستی : آقا شما هم مهمان اومدید یا بلیت دارید؟
- نه خیر ، مهمان اومدیم.
- می تونم بپرسم از طرف کجا؟
- همشهری جوان.
- جدا؟ تو همشهری جوان کار می کنید؟ یعنی می نویسید؟
- بله با اجازه تون.
- پس چرا من به جا نمی آرم! من از خواننده های پروپاقرص مجله ام. شما؟
- بنده شوکتی ام ، سبک زندگی می نویسم. ایشونم آقای امین ند. مسئول صفحات.
- وای! خدا! من فک می کردم «امیرجلال الدین» باید یه آدم ۶۰ ساله باشه!
—————————-
پ.ن : من اسمم رو دوست ندارم. :(
حال و هوای پردیس سینمایی ملت در شب فینال جام جهانی
پخش مستقیم فوتبال روی پرده سینماها یکی از پدیده های جام جهانی ۲۰۱۰ در ایران بود. بلیت هایی که بدون توجیه منطقی با قیمت ۱۰ هزار تومان به فروش می رسیدند درمانی بود بر سردی و کسادی بازار سینماها در زمان پخش مسابقات جام جهانی و به این ترتیب سالن سینماها به مکانی برای تخلیه انرژی فوتبالیها تبدیل شد.
یکشنبه شب، حدود ۳۰ دقیقه قبل از آغاز حساسترین مسابقه فوتبال سال ۲۰۱۰، کناره بزرگراه نیایش صفی طولانی را به خود می بیند که مملو از افرادی است که به امید برد تیم محبوب شان به سمت سالن «پردیس سینمایی ملت» حرکت میکنند. همه اتومبیلهایی که قصد ورود به پارکینگ را دارند با ازدحامی روبهرو می شوند که فقط در روزهای جشنواره جلوی سینماها پدید میآید. بازار سیاه فروش بلیت و حتی پرچم مانند سایر رویداد های ورزشی دایر است. نکته جالب یکی از طرفداران اسپانیاست که بلیتهایش را به قیمت ۲۵ هزار تومان می فروشد و جالب تر از آن کسانیاند که از او بلیت می خرند. صدای شیپور های شبه
وو وو زلا فضا را پر کرده اما طبق قوانین سینما کسی قصد بردن شیپور و بوق به داخل سالن را ندارد. پنج دقیقه قبل از شروع بازی مردمی که بی صبرانه منتظر سوت آغاز هستند برای به رخ کشیدن شور و هیجانشان به طرفداری از عادل فردوسیپور شعار می دهند!
از آنجا که در ایران تماشای مسابقات رسمی فوتبال در استادیومها فقط مخصوص آقایان است، بانوان حضور پرشوری را در سالن های سینما دارند و نامناسب بودن ساعت پخش بازیها نیز مانع حضور آنها نشده. طرفداران اسپانیا به کنایه و طنز طرفداران هلند را نشانه می گیرند و هلندیها به دلیل در اقلیت بودن قادر به پاسخگویی نیستند.
گزارش عادل فردوسیپور شور و حال عجیبی بین تماشاگران ایجاد کرده و مردم منتظر جملات او هستند. هر جملهاش پایه و اساس یک شعار را تشکیل می دهد. هر از چند گاهی صدای شیپور به گوش می رسد و در آن تاریکی نور فلاش عکاسها جو را به هم می زند. جدا نبودن طرفداران هلند و اسپانیا هم یکی از نکات مثبت است و گاه گداری کرکریهای جالبی رد و بدل می شود.
«پل»، اختاپوس پیشگوی این دوره از بازیها یکی از محور های اصلی شعارهاست. با هر موقعیت خطرناک پرچم های سرخ و زرد اسپانیا به پرواز درمی آیند. شعارها همان شعار های استادیوم است که البته تا حدودی مجاز شده اند. بازی بدون گل پیش میرود و طرفداران هر دو تیم با نمایش تصویر بسته بازیکنان و مربیان سوت و کف میزنند. ۹۰ دقیقه در حالی تمام می شود که توپی از خط دروازهها نگذشته اما این موضوع بر خلاف انتظار نه تنها باعث کسالت حاضران در سالن نمی شود بلکه انرژی و هیجان مضاعفی است برای تماشای ادامه بازی. سینمای لوکس ملت هیچگاه شبی را به خود نمیدید که مردم در ساعت یک بامداد داخل سالنهایش شیپور بزنند و پایکوبی کنند.
حضور چهره هایی مثل محمدرضا و مهراوه شریفینیا و حمید فرخ نژاد هم خودش ماجرایی شده و وقتی ماجرای حضور آنها در سالن می پیچد مردم آنها را نیز تشویق میکنند. در ۳۰ دقیقه نفس گیر بازی کسی فرصت خوردن تنقلات ندارد و همه در حال شعار دادن هستند اما ناگهان گل دقیقه ۱۱۶ اسپانیا سالن را منفجر می کند. چند نفری روی سن میروند و پرده سینما را در آغوش گرفته و با تکان دادن پرچم، شادی خود را بروز می دهند.
دیدن اشک طرفداران هلند داخل سالن باور نکردنی است، آنها همانند دروازه بان تیمشان می دانند همه چیز تمام شده و در چهار دقیقه نمی توان به اسپانیا گل زد.
تمام شدن بازی مصادف است با صحنههای جالب رویارویی اکثریت اسپانیایی با اقلیت هلندی. برخی از طرفداران اسپانیا اشک شوق می ریزند و منتظر مراسم اهدای جام هستند. اما مسئول سالن با روشن کردن چراغها به تماشاگران اشاره می کند که باید سالن را ترک کنند. بیرون از سالن جشن و پایکوبی هواداران اسپانیاییها ادامه دارد. ساعت دو بامداد است…






پ.ت ۱ : برای خواندن توضیحات تصاویر نشانگر موس را روی عکس ببرید و برای بزرگ شدنشان روی آنها کلیک کنید.
پ.ت ۲ : من طرفداران آرژانتین بودم و هستم ولی به دلیل اینکه نمیخواستم هیجان بازی ها را از دست بدهم ، پس از باخت آرژانتین طرفدار تیمی شدم که از آلمان انتقام گرفت.
پ.ت ۳ : دیشب بار سومی بود که برای فوتبال دیدن رفتم سینما. بار اولش که بازی غم انگیز آرژانتین و آلمان بود (این پست) ، دومین بازی دیدار اسپانیا و آلمان بود (این پست) و سومین بازی هم فینال جام جهانی (همین پست D:) . نکته بس رذلانه اش اینجاست که برای هیچ کدام بلیط نخریدم و از طرف روزنامه و مجله به عنوان مهمان رفتم و یکی دو نفر را هم با خودم بردم! شیش تا از عکسای دیشب رو میذارم اینجا بلکه یادگاری بمونه. گزارش بازی را هم فردا در «تهران امروز» بخوانید.
سینمای با کلاس ملت هیچ وقت به خودش شبی رو نمی دید که مردم با بوق به سالن هاش برن!
از همه جالب تر شعار «ژرمنی بای بای» بود. تو رو یاد چیزی نمیندازه؟
دیشب – ساعت ۱ بامداد – سینما ملت تهران – بعد از بازی اسپانیا و آلمان
(فایل ۳gp را با حجم ۳٫۷۴ مگابایت دانلود کنید)
زندگی مجردی الافی !