بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘شارژ ایرانسل’

نطق اضافی روزانه

۱۱ تیر ۱۳۹۰ ۱۱ دیدگاه

اول. مدرسه قبلی‌م (یعنی مدرسه‌ای که سوم دبیرستانم را اونجا خوندم) برگه ثبت‌نام مجدد بهم نداد. گرچه خودم از چند ماه قبل گفته بودم که سال دیگه از حضورتون مرخص میشم. یادم باشه یک مطلب حسابی در مورد اونجا بنویسم. اما علی‌ایحال خوش‌بختانه از اون خراب شده اومدم بیرون.

دوم. مطلب جلد می‌دیم، اسم‌مون رو نمی‌زنن، حق‌ال هم نمی‌دن!

سوم. توی هواپیما وقتی داشتم برمی‌گشتم، ذهنم به این مشغول شده بود که آدم چطور می‌تونه از زمان جلو بزنه. برای این گفتم هواپیما، چون ساعت یازده صبح راه افتادم و علی‌رغم اینکه هشت ساعت پرواز بود، ساعت ۳ ظهر رسیدم تهران. چند هفته پیش یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای که البته دو تا بود و اخیراً یکی شده (بدون اشاره به نام شبکه!) داشت مستند جالبی پخش می‌کرد راجع به سفر در زمان. من خیلی فیزیک بلد نیستم و چیز زیادی دستگیرم نشد، اما در این حد فهمیدم که طبق نظریه‌های اینشتین و سایر دوستان، هر چقدر به سرعت نور نزدیک بشی می‌تونی از سرعت زمان پیشی بگیری. یک بابای دانشمندی هم بود و این نظریه‌ها رو امتحان می‌کرد. خلاصه ماجرا این بود که اگه مثلاً یک فضاپیما با سرعت نور داشته باشی، می‌تونی راست‌راست سوارش بشی و بری به مریخ. با این تفاوت که وقتی اونجا برسی، زمین چند ثانیه قبل‌تر از محل فعلی تو یعنی مریخه. این مسائل پیچیده رو بی‌خیال. ذهن من درگیر یه مسئله ساده‌تر شده بود. فرض کنید یک هلیکوپتر داریم که قدرت خیلی زیاده داره. اونقدر زیاد که می‌تونه تا ارتفاعات خیلی بالا (مثلاً پونزده کیلومتر) اوج بگیره و وارد نواحی رقیق جو زمین بشه. حالا اگر این هلیکوپتر در اون ارتفاع به مدت دوازده ساعت ثابت بمونه و بعد فرود بیاد، آیا موقع فرود جایی می‌شینه درست در مقابل محل اوج‌گیری‌ش؟ یا نه؛ هر چقدر هم بالا بره در عین ثابت بودنش با زمین می‌چرخه و در همون محلی که بلند شده بود فرود میاد. به نظر خودم فرضیه دوم درست‌تره. اما نمی‌دونم چرا قبولش برام سخته. شاید بُعد چهارم این دنیا یعنی زمان تنها مسئله‌ای‌ باشه که انگولک کردنش حالاحالاها برای بشر ممکن نیست.

آشفتگی

۲۱ آذر ۱۳۸۹ ۹ دیدگاه

نمیدانم چه میخواهم. شاید دلم یک آرامش بی پایان می خواهد و شاید یک هیجان غیرقابل وصف. یک خط ممتد، توصیف این روزهای من است. روزهایی که برخلاف آلودگی هوا، می آیند و می روند. شاید یک پوچی مطلق. ناامیدی محض به اتفاقات خوبی که شاید قرار است بیفتند. موزیک های هاردم با یک بیت نامنظم از ذهنم می گذرند. روی بنگ، عود و شمع، با نور کم، فردا رو بی خیال تو از امروز!

دارم قلنج انگشت هایم را می شکنم بلکه کلمات پشت هم صف بکشند. اما انگار قرار نیست کنار بیایند. حس تکرار. شاید زندگی ام کمی قدم زده باشد که آن هم روی تردمیل بوده و محض لاغری! دنیا را بسیج بیست میلیونی کرده بودم برای وصالی که به خیالم خوشی می آورد. برایم در واقعیت مرور می کرد همه روزهای خوش و مهربانی تو را. صد حیف که وقتی داشت جوانه می زد در حد همان آرزو خشکید. ترکید! من هم آرزوی تندیس و بسکین رابینز و تیراژه و کافه فلان را داشتم. بعد از چند ماه سیاه به خیال باطل خوشی نشسته بودم. می بینی چه طور داریم می شکنیم؟

خستگی دارد ذهنم را آزار می دهد. دیگر نه درخشش طلوع مهم است و نه زجه های غروب. فقط چشم های تو مهم است و کاغذ های خیس من. دلم حتی نوشیدنی جدید می خواهد. چیزی که طعم روزهای خوب را ندهد. روز خوبی در کار نیست. دنیا اگر روزی هم برای ما شود، مقدر شده که شهاب سنگ به زمین بخورد. حتی از ناحیه یک کفتر! «یکی بهش زنگ بزنه، بگه که می میرم براش…» آخر این موقع شب هم وقت شارژ تمام کردن بود آقای ایرانسل لعنتی؟

می پرستمت که اگر نبودی شاید الان لیوان آب و قرص های کنارش را می خوردم. یعنی بیشتر از یکی دوتایی که هر شب می خورم. دیگر آنقدر افکار مزاحم مغزم را تراشیده که طفلی موقع خواب قژ قژ می کند. جنین که بودم بارها تاکید کردم که برایم ذهن فرفوژه ای نگذارید. آخر تخت بنفشم هم فرفوژه است. یاد رویای بی پایان خلوت تو را آنقدر زنده می کند که مجبور شوم بغض کنم.

+ استارت یک پرونده تک، برای یک مجله تک. باسیست ها به صف!

++ جداً چی به ذهن تان می رسد برای کامنت گذاشتن پای این حرف ها؟