.

.
ساعت از نیمه شب گذشته بود. آرام و بی رمق کوچه ها را به امید سرپناه بالا و پایین می کرد. ندایی از درون می گفت که دارد به نیمه تنش نزدیک می شود. طاقتش طاق شده بود و دردهایش بی امان. بین راه مدام در رویای لحظات پیش رو بود که برایش به حسرت بدل شده بودند. به خانه که رسید، در باز بود. معشوقه اش اما با همان غم همیشگی گفت که وقت کوتاه است. کلمات برایش گنگ بودند. لَختی در هرم لب های آتشینش زندگی کرد و به خانه بازگشت. خانه ای بین یکی از تک و توک کوچه باغ های این شهر. در باز بود. به اتاقش رفت. خودش روی تخت دراز کشیده بود؛ با یک کاغذ خط خطی شده از تکرار شعرهای مشیری. لیوان آب خالی بود، اما ته نشین قرص های حل نشده، دور چنگال حلقه زده بود. لحظه ای ترسید. لیلی یا شیرین، هر که بود، گفته بود که وقت تنگ است. هرم آن لب ها چند ساعت پیش سرد شده بود. دیگر دنیا داشت تاریک می شد. محو و تاریک تر. تاریک و تاریک تـــ …
دسته هاشخصی, نوشته هایم برچسب ها:ghost, داستان کوتاه, روح, رویا, شعرهای مشیری, عکاسی, فریدون مشیری, مشیری, نیمه شب, کوچه باغ
اول: دارم می زنم بیرون برای عکاسی. ساعت ۱۱ شب سر تقاطع ولی عصر- همتم. پیاده روی نصفه شبی به سمت برج میلاد. پایه ها با اطلاع قبلی بیایند.
دوم را ضمن کسب رخصت از خان سبک زندگی به دلیل دخل در کار ایشان پست می کنم!
اینجا بحث فیس بوک افتاده. اینکه تازگی ها هر چه بنویسی، خودت در پروفایلت می بینی. محسن امین می گوید فیس بوک پیرو اسلام است. هر کاری که دیگران در حقت کنند را نشان می دهد و هر کاری هم که خودت بکنی به رخت می کشد. سیف اللهی هم مات نگاهش می کند و می خندد! بعد هم ماجرا به این حرف ختم می شود که می خواهم لایف استایل «۱۰ راه رسیدن به اسلام از طریق فیس بوک» را بنویسم.
بین نوشت ۱: http://facebook.com
بین نوشت ۲: http://m.lisp4.facebook.com
بین نوشت ۳: https://m.lisp4.facebook.com
نتیجه: بشر هر روز با مشکل جدیدی برخورد می کند و به سوت سوم نکشیده مشکل را حل می کند. حتی اگر VPN را از بالا بسته باشند!