بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘ولیعصر’

خوب، بد، تلخ

۲۸ مهر ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

چه حس خوبی داشت امروز…

بعد از سه هفته خوردن ناهار همشهری با ماست پرچرب

ریختن چایی داغ تو لیوان خودم بعد از غذا

صفحه بندی سرظهر و الاف پرینت شدن

چرت زدن روی کیبورد لپ تاپ

دانلود البوم عرفان و گوش کردنش موقع نوشتن یادداشت

همه رو دوس دارم، مخصوصاً وقتی ۳ هفته ازشان دور بودم

خدا این مدرسه و تایمش را لعنت کند!

همه شان بود اما بعدش تلخی ماجرا با بغضش گلویم را بست

بعد از سه هفته پرسه زدن بین ولیعصر و هفت تیر و صدای هندزفری بالا بردن

روی پل کریمخان قدم زدن و از گوشه چشم اشک ریختن

به یاد همه روزهای خوب…

مغز متلاشی

۲۶ مهر ۱۳۸۹ ۷ دیدگاه

میگن ننویس، مسیج نده چون فرداش باید جواب پس بدی. درددل نکن که فردا باید اعتراف کنی چته.

میگن دیگه امیر شوکتی نیستی و آدم شدی! کاش می شد هر کسی رو یکی دو بار ببریم تو حیاط ساختمون همشهری بلکه عوض شه.

می فهمی بی معرفت؟ میگن از تو ننویسم. دلم کلی سوژه داره که دارن دست و پا میزنن واسه قلمی شدن. میگن جای تو باید از مزخرفات همیشگی م حرف بزنم. حرفایی که به هر کسی میگم و بعدش هم یه دو نخته دی که بگه چه چه و به به و آفرین به این روان شاد.

میگن باید جای تو آندروید رو بررسی تخصصی کنم تا ملت از سیستم عامل های موبایل اشباع بشن.

باید واسه امام رضا یادداشت بدم بلکه با شخصیتی که فک می کنن کل وجودمه یکی شم.

شاید جای تو این خبر رو بنویسم که استیو جابز به معدن چیای شیلی آی پد کادو داده.

یا اینکه چرا خبرها رو از متن انگلیسی ترجمه می کنم و چون مجله هفته نامه ست فک می کنن از سایت های ایرانی کپی شده.

بحث مهم فیلم های پورنو هم چیز خوبیه.

شاید از این بنویسم که چرا شب ها قرص می خورم.

شایدم ۹۷ تا نوشته بایگانی شده رو پست کنم تا تکلیفم با همه مشخص شه و بدونن که دارم باهاشون جوری برخورد می کنم که خوششون بیاد و نگن فلانی فلانه.

شاید بنویسم که چرا شاهین نجفی تو گوشم داد میزنه «تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم» و دارم خودمو نابود می کنم که ترک ۹ ما مرد نیستیم رو با کیبورد بزنم و خودم روش بخونم.

راستی میشه بنویسم که رفتم هامون دیدم و بعدش تا دو شب زیر بارون، ولیعصر رو بالا پایین کردم.

دلم میخواد از یه سری ادم بنویسم که براشون اسماً همه چیزم و رسماً هیچی و بالعکس!

آخ چرا نیستی لامصب. مغزم متلاشی شده از این همه سوژه که مزخرف ترین هاشون رو باید واسه این که ملت بخونن رسمی بنویسم. بخون اینا رو… چند بار، زیاد بخون…

میخوام از این به بعد جای تو و پرسه زدن های شبونه از چیزایی بنویسم که هر کی میاد بگه آفرین! به این میگن نمونه موفق یک ژورنالیست نوجوان. نگه این … کیه که مغزش کف زمینه. نگه عمو زرد شده و این کنار ایمو بوی میزنه تا بگه من پانک راک گوش میدم!

هنوز…

من همه دغدغه ام این است که

حبه انگورها

که به گرمی دستت شرابی شده اند

از کنار لب من سر نخورند

آخ خدا…

اهل تهرانم … روزگارم خوب نیست …

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۹ دیدگاه

این یادداشت طولانی و شاید حوصله سر بر حقیقتاً اتفقات ریز به ریز یکی از روز های هفته گذشته من است . نیازی نمی بینم برای چنین زندگی بی ارزشی قسم بخورم . خیلی به مغزم فشار آوردم تا ریز همه چیز رو به خاطر بیارم . حقاً حیف است آن را کامل نخوانید و نظر ندهید …

——————

خدایا کمکم کن تا بتونم دلایلم رو بگم . تفسریش با اهلش …

کله سحر از خواب بیدار میشم و یه دوشی میگیریم و یه دنت هم میزنم به امید این که امروز رو با انرژی شروع کنم و آخر شب با حس خوبی بخوابم .

از خونه میزنم بیرون و تا سر بهبودی – ستارخان پیاده میرم که اول صبحی قدمم زده باشیم . دو تا جناب محترم که بر حسب اتفاق هر دویشان هم از آن پیکان های از رده خارج دارند سر صف بنزین دعوایشان شده . در حال گذرم که دعوا بالا میگیرد و مردم شهید پرور و فهیم قبل از اینکه کار به «قفل فرمون در آوردن» بکشد از هم جدایشان میکنند . بالاخره به ایستگاه میرسم .

یک ربعی صبر میکنم که تو اون ترافیک اول صبح اتوبوس به ایستگاه برسد . سوار که میشوم کنار یک پیرمردی می نشینم که به نظر «برادر صفت» بود . منم که طبق معمول هندزفری با آخرین صدای ممکن تو گوشم بود و از قرار معلوم صدای زیاد You and I با ضرب TATU گوش حاج آقا را اذیت کرده . آهنگ که خودش آمده بود ولی وقتی هندزفری را در آوردم تقریبا فقط صدای محوی از جاز آهنگ می آمد . در هر صورت به دلیل خلاف سنگینی که مرتکب شدم باید تنبیه شوم و حاج آقا که لامذهب تا «هفت تیر» هم میخواست برود ، ولمان نمیکرد . جد ششمم را برای ترسیم کرد و نصیحت مان کرد و ما را بی دین خواند و هر چه خواست گفت تا بحمدالله ایستگاه «پل کریم خان» پیاده شدم .

جلوی در تحریریه آقای نگهبان برایم آرزوی موفقیت کرد و رفتم بالا . یک نیم ساعتی نشستم و چون کاری نداشتم دوباره زدم بیرون . میخواستم پیاده برم سمت میدون هفت تیر .

به خاطر گشنگی عجیب اول صبح رفتم توی یه مغازه ای که یه کیک «پچ پچ» بخرم با این آبمیوه های پالپ دار که با اسانس پرتقال خونی اند – و انصافا اول صبحی آدم را حال می آورند – نوش جان کنم . یک افغانی آمده بود که قند باز بخرد و با رفقایش  به همراه چای – احتمالا- کم رنگشان بزنند تو رگ . بنده خدا ۷۰۰ تومان بیشتر نداشت و آن بقالی هم فقط قند بسته ای داشت که گویا قیمتش ۱۶۰۰ تومان بود . به مغازه دار اشاره کردم که بهش بده و من حساب میکنم . بسته قند را به افغانی مذکور داد و من هم شیرینی اش رو زیر زبونم حس کردم . یک کلمه ای با آن فارسی اصیلشان بهم گفت که نفهمیدم یعنی چی . احتمالا باید تو مایه های «تشکر» یا «دمت گرم» و این ها باشد.

از مغازه میزنم بیرون و پچ پچ خوران تا میدون میرم . توی راه یک زنی از این بیسکویت هایی که روکش میلی متری شکلات دارند می فروشد ، می گوید ۳ تا ۵۰۰ . میخرم بلکه زمان بی کالری بودن مان بزنیم به بدن . دختر بچه ای سبزه با لباس های کثیف که فکر کنم دخترش بود خفتم می کند که از من هم دستمال بخر. ۶ تا ۱۰۰۰ . پولم لازمم میشد . بهش گفتم ۳ تا ۵۰۰ میدی ؟ کمی فکر کرد و با پایین بردن سرش ok داد . ۳ تا دستمال می دهد و سخاوتمندانه یک فال اشناتیون هم بهم میدهد . دستمال ها را میندازم تو زیپ پشتی کوله ام که زمان ستاد رفتنمان ، جای دستبند سبز بود .

فال را باز میکنم :

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خ

نعبیر : ایمان به خداوند و خانواده، روزگار را برای تو با نشاط و لذت بخش می سازد. در برابر حوادث صبور باش و به خداوند و دوستانت تکیه کن تا امیدوارتر به مقابله با مشکلات بشتابی.

.

از آنجایی که علاقه زیادی به شعر و شاعری دارمو ادبیاتم اکثرا پایین ۱۲ است ، هیچی از شعرش نمیفهمم ولی تعیبرش را یکی از دوستان خیلی بهم گوش زد میکند . بگذریم …
به میدون که می رسم و شلوغی شهر و زنده بودنش را که میبینم همچین بگی نگی یه کم سر حال میام . میرم سمت جنوب غربی میدون تا از اون روزنامه فروشیه یه دونه «بزرگراه فناوری» بخرم . یک پسر حدودا ۱۸ -۱۹ ساله دارد تیتر روزنامه های محارب را میخواند . یک تی شرت سفید پوشیده که تا بالای زانویش است و گشاد است . شلوار واقعا گشادی هم پوشیده . مو های به اصطلاح فشن شده اش را گرد و خاک اول صبح کمی تغییر رنگ داده . راستش من که دقیقا نمیدونم این نوع لباس پوشیدن  چه معنی می دهد و مال کدام گروه است ، ولی مسلما آن پسری که ۳-۴ سال از من بزرگتر بود با آن نوع لباس و گروه حال میکرده و خواسته اون طوری لباس بپوشد . یک مرد پخته ته ریش دار و به قول معروف – مثلا – حزب اللهی به پسر تیکه ای می اندازد : « آقا پسر ، لباست تک سایز بوده ؟ کوچیکترشو نداره منم بخرم ؟» یکی نیست بگوید آخه مرد ، تو سنی ازت گذشته . ول کن این بچه بازیا رو . به پسر و غرورش برخورده و دعوای جانانه ای سر میگیرد . پسر احترام مرد را دارد و به او فحش نمیدهد ولی مرد شهید پرور خود را مقید به هیچ قید و بندی نمی بیند و هر چه از دهانش در می آید به پسر و خواهر و مادرش می گوید .

دارم بالا می آورم . دور میشم از میدون و از تو سایه بر میگردم سمت تحریریه .

وقتی میرسم کمی با آقای امین در مورد سبک زندگی این هفته حرف میزنم و برای بستن قیمت جدول قطعات راهی بازار کامپیوتر رضا میشوم . از مرد فروشنده میخواهم که کمی (با تاکید بر جمله حداکثر ۵ دقیقه) در مورد آخرین نوسانات برایم حرف بزند . فروشنده محترم میگوید ، بچه خریداری ؟ ، خیر ، برای کسی میخواهم . پاسخ میدهد : برو بیرون حاجی ، برو تو اینترنت ببین . از رفتارش کمی ناراحت میشوم و میرم سمت مغازه رفیقم . نیم ساعتی برایم حرف میزند . تشکر میکنم و قول یک نون و کباب را بهش میدهم .

نزدیک ناهار است ولی زشته فقط برای ناهار برم همشهری . اون سمت ولیعصر(عج) منتظر تاکسی ام تا درعوض تقدیم ۲۰۰ تومنی کهنه ام به راننده ، تا میدان ولیعصر سواره بروم . زنی آن طرف تر منتظر تاکسی است به نظر من . منتها به هیچ راننده ای که بوق میزنند نمیگوید کجا می خواهد برود . با این که زشت است آدم به زندگی خصوصی دیگران سرک بکشد ولی میخوام ببینم این زن بالاخره به چه جور تاکسی ای اعتماد میکند. این تاکسی های سبز رنگ بانوان هم که به دلیل سبز بودنشان تقریبا جمع شده اند . یک ربعی منتظر می مانم . یک Camry از این جدیدا که چراغ هایش کشیده است به زن بوق میزند . ترمز میکند . صحبت هایی رد و بدل میشود که من نمیشنوم . زن سوار میشود و همان اول بنا میکند به خندیدن . باورم نمیشود که در صلاه ظهر هم ملت از این کارها – که دیگر عادی شده – دست بر نمیدارند . مخم به هم ریخته . اولین تاکسی را سوار میشوم . یک سمند سبزرنگ است که کنارش اسم فرودگاه بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران که قبل از پرواز ، به روان پاکش درود می فرستیم را با خط نستعلیق نوشته اند .

دم میدون ، آقا چون تاکسی فرودگاه است میگوید میشود ۴۰۰ . حوصله حتی یک کلمه حرف زدن را هم ندارم . نتیجاتا ۴۰۰ تومن حاجی را داده و پیاده میشوم . میرم سمت چپ میدون و از کنار اون زیر پله «انواع بدلیجات ، فقط ۱۵۰۰ تومان» عبور میکنم . یک ساندویچ «سالامی» به انضمام یک «کوکاکولا ، زیرو» از آقای هایدا فروش میخرم و ۲۴۰۰ تومان بهش میدهم . جا نیست که بشینم . ایستاده ساندویچ را کوفت میکنم و میام بیرون . تقریبا نصف نوشابه ام مونده . میام بیرون که نوشابه رو تموم کنم که دختر بچه ای حداکثر ۶-۷ ساله ، درب و داغون و شدیدا لاغر می آید کنارم . این صحنه را که یادم می آورم باز بغضم میگیرد .  یک حرفی زیر لب میزند که حس کردم نفرینی ، لعنتی ، فحشی یا همچین چیزی است . نوشابه را از دستم می قاپد . کمی از نوشابه را در باغچه جلوی هایدا میریزد و بقیه اش را سر میکشد. هنوز دارم اتفاقات این ۱۵-۲۰ ثانیه را مرور میکنم . دارم خل میشوم واقعا .

میرم جوان . گرممه . یک لیوان آب میخورم و میشینم پشت سیستمی که خالی ست . صفحات را با متن و عکس و جدول و همه چی می بندم و تحویل آقای امین میدم . احوالاتم شدیدا خراب است .

میام بیرون و تا هفت تیر پیاده میام . اول میخوام با اتوبوس های صادقیه بیام ولی حسش نیست ، اتوبوس های آزادی شادمان را می آیند پایین و خوبیش این است که سر کوچه مان پیاده میشوم . سوار اتوبوس های آزادی میشوم . دختر و پسری سوار اتوبوس میشوند و عشق میکنند که وقتی زنانه پر است ، دختر کنار دوست پسرش در مردانه می نشیند . در دلشان طعم شیرین آخر آزادی را حس میکنند . با اینکه این اتفاق در اتوبوس های بخش خصوصی که مردم فرهنگ مند (!) سوارشان میشوند تقریبا عادی شده بعضی از مردم چپ چپ آن نگون بخت ها را نگاه میکنند . یاد اتوبوس های استانبول می افتم که تو اون هوای مشتی ، کنار هم نشستن که هیچی ، بوس کردن و این ها هم توجه هیچ کس را جلب نمیکرد . بی خیال …

هندز فری تو گوشم است و ژاکت چاووشی را گوش میدهم . صندلی ردیف اول و پشت آقای راننده نشسته ام . سر و صدای پشتم حس میکنم زیاد شده . بر میگردم تا ببینم قضیه چیست . یک مرد ۴۰-۵۰ ساله زورکی یک پسر بچه حدود ۱۲-۱۳ ساله را انگولک کرده . پسر بچه دارد گریه میکند و به مرد فحش های ساده ای که بلد است را میدهد . مرد هم همه حرف های بچه را انکار میکند . مطمئنا روز بد بچه تا آخر عمر یادش می ماند . یادش می ماند که یک مرد که جای پدرش را دارد از قصد به او گفته بود که کنار پنجره بنشیند و مرد چشمش درد نمیکرد و از نور ترسی نداشت . یادش می ماند که مردی که جای پدرش را داشت و به حرفش گوش کرده بود و به او احترام گذاشته بود ، او را که یحتمل چیزی نمیداند در سن ۱۲ سالگی آزار جنسی داده بود .

میرسم خانه . به کلیات اتفاقات امروز از ۷ صبح تا ۷ شب فکر میکنم . برای اینکه حسم را کمی درک کنید یک بار به طور کلی دوباره متن را بخوانید . تیتر وار . حالم از آن مردم  بیرون خانه دارد به هم میخورد . نسبت به هم وطنانم احساس تنفر دارم . هیچ کاری نمیکنم جز این که فیلم اردوی مشهدمان را بگذارم و به یاد اشک ریختن های تو حرم ، فقط گریه کنم. فقط !