پایان
دنیا کند شده بود. انگار ثانیه ها طاقت دیدن نداشتند. یاران می رفتند و بر نمی گشتند. خیمه ها جایی بود که صداهای دشت به آنجا منعکس می شد. فریادها می رفتند و دوباره سکوت می شد. قاسم رفت. پسر بزرگتر رفت. ترتیب شان را نمی دانم اما برادر هم رفت. زینب با هر فریاد تنهاتر می شد. شیرخوار آنقدر تشنه بود که نای گریه کردن هم نداشت. فکر کنم آنقدر تشنه بود که وقتی سه شعبه حرمله گلویش را پاره کرد خون زیادی هم برای ریختن نداشت. نماز خوانده شد. الله اکبر. این جماعت به چه امیدی قامت شان را راست می کنند. چه طور زیر چراغ های خاموش هم جا نزدند. این حر از کجا آورده ایمانش را. می دانستند که حسین را نمی شود با شمشیر و نیزه کشت. لامروت ها تیراندازهای ماهری داشتند. امان از دل زینب. خورشید می خواست بمیرد و با این نمایش دل زینب را خون نکند. دیگر وسط آسمان نبود و داشت به سمت غرب می رفت. همه روی زمین افتادند. غریبانه. به تیرهای روی سینه و سرهای بریده. همه چیز تمام شده بود. دشت پر شده بود از سکوت محض عذاب آور. نامردها دیگر جشن و پایکوبی تان چیست. هیچکس نمانده بود. دیگر از تشنگی ناله نمی کردند. زینب دروغ میگفت که فقط زیبایی دید. ساعت بچرخ. ثانیه ها شما را به زهرا قسم تند بگذرید. قسم های زینب اما فایده نداشت. ثانیه ها کند شده بودند و هزار سال است که به احترام آن روز ثانیه ها کند می شوند. انگار ذهن خدا هم چند ساعتی درگیر می شود…

