یک بحث هیجان‌انگیز: چطور خوابی رو ببینیم که دوست داریم ببینیم؟

ما تقریبا یک‌سوم عمرمون رو خواب هستیم. به بیان دیگه، ما به عنوان یک انسان معمولی متاسفانه تقریبا روی یک‌سوم عمرمون هیچ کنترلی نداریم، متوجه گذرش نمی‌شیم و هیچ لذتی هم در لحظه ازش نمی‌بریم. یعنی شاید بعد از بیدار شدن از خوابی که داشتیم احساس رضایت کنیم، اما خود خواب رو در لحظه درک نمی‌کنیم.

اما چی می‌شد اگه می‌تونستیم روی این ۲۵ سالی که در عمر ۷۵ ساله‌مون به خواب سپری می‌شه نظارت داشته باشیم؟ بتونیم متوجه لحظاتش بشیم و اونطور که دوست داریم بگذرونیمش؟ من تقریبا ۶ ماهه که دارم سعی می‌کنم به چنین کنترلی برسم و نتایجی که دیشب تونستم بهش برسم مشتاقم کرد که این پست رو بنویسم؛ اینکه چطور خوابی رو ببینیم که دوست داریم ببینیم؟

اصلا چرا این کار رو بکنیم؟

اینکه چرا دوست دارید روی خوابتون کنترل داشته باشید مربوط به شماست. من به ۳ دلیل دوستش دارم:

۱- کیفیت خوابم بهتر شده: من اصولا آدم بدخوابی هستم. حتی زمانی که نوزاد بودم، دغدغه مادرم کم‌خوابی من بوده. الان هم تقریبا هر شب ۳-۴ می‌خوابم و حدود ۱۱ بیدار می‌شم. اما اگه صبح جلسه یا قراری داشته باشم، مجبورم حداکثر بهره رو از خوابم ببرم (چون نمی‌تونم زودتر بخوابم و هر چی زودتر بیدار شم زمان خوابم کمتر می‌شه). از زمانی که تونستم کنترل نسبی روی برخی از رویاهام داشته باشم، اگه حین دیدن کابوس یا چیزی باشم که اذیتم می‌کنه، بیدار می‌شم، نفس عمیقی می‌کشم و دوباره به خواب عمیق می‌رم تا مغزم از حالت نیاز به پردازش خارج بشه.

۲- ادونچر ایز ادونچر: من احساس می‌کنم که ما به عنوان انسان به کشف زنده‌ایم. به تجربه اتفاقاتی که حسشون با شنیدن از دیگران به دست نمیاد و نیاز به درک شخصی دارن. این موضوع که ما هیچ کنترلی روی خوابمون نداریم همیشه روی اعصاب من بود و سعی کردم حلش کنم.

۳- نسبت به اتفاقات دنیای واقعی هشیارتر شدم: مثلا اگر زلزله بشه و در خواب باشید، به راحتی می‌فهمید که این زلزله در دنیای واقعیه یا خواب شما. اگر ساعت زنگ بزنه فرقش رو با ساعتی که ممکنه حس کنید تو خوابتون داره زنگ می‌زنه می‌فهمید. اگر کسی کنارتون راه بره یا اگر خطری متوجه شما باشه، هرچند خوابتون اصطلاحا سبک‌تر می‌شه، اما نسبت به دنیای واقعی هشیارترید.

و البته چرا نه: چون تا مدت‌ها کیفیت خوابتون رو به هم می‌زنه. بعضی وقت‌ها شدت واقعی بودن رویاها اذیتتون می‌کنه. بیدار میشید و ساعت‌ها رویایی که می‌دید تو ذهنتون می‌مونه. کارهایی که در این پست گفته می‌شه کارهای عجیب و غریب و احضار روح و جن نیستند، اما قطعا روی ذهن شما بی‌تاثیر هم نیستند.

چطور روی خوابی که می‌بینیم کنترل داشته باشیم؟

اگر بخوام خیلی خلاصه بگم باید بگم «با تشخیص خواب از بیداری». شما هر وقت که متوجه بشید در خواب هستید، به راحتی می‌تونید قصه رو اونجور که دوست دارید تغییر بدید. دنیا رو به دلخواه رنگ کنید. سیر اتفاقات رو تغییر بدید. آدم‌هایی رو به خوابتون بیارید و هر کاری که در بیداری به راحتی ممکن نیست. قبل از اینکه به راه‌های تشخیص خواب از بیداری برسیم لازمه یه موضوع رو خیلی خلاصه بررسی کنیم:

رویا چیه؟

رویا چیزی نیست جز تصورات ذهنی. هر چیزی که در خواب می‌بینید در مغز شما ساخته و پرداخته می‌شه، پس می‌تونید روش کنترل داشته باشید. ما سه مرحله خواب داریم:‌ ورود به خواب (که ممکنه با توهماتی مثل حس سقوط آزاد که ناشی از فعالیت‌های عضلانیه حسش کرده باشید)، خود خواب (که فعالیت مغزی، قلبی و ریوی در اون به شدت کاهش پیدا می‌کنه و مهم‌ترین قسمت خواب برای گرفتن آرامش، انرژی و تجدید قواست – بعضی‌ها خود خواب رو به خواب سبک و عمیق تقسیم می‌کنند) و خواب REM که مخفف rapid eye movement یا حرکت سریع چشمه و به مرحله‌ای گفته می‌شه که بسیار کوتاهه و رویاها تو این مرحله پردازش می‌شن. فعالیت‌های مغزی تو این مرحله از خواب به شدت زیادن و در عوض عضلات به دستور مغز تقریبا فلج و بی‌حرکت می‌شن. علتشم اینه که به تصویرهای عجیب و غریبی که مغز می‌سازه واکنش بیرونی نشون ندید. مثلا حرف نزنید، یا پا نشید با تصور اینکه لب دریا هستید از روی تخت شیرجه بزنید کف اتاق. (تو پرانتز بگم که اگه تو این مرحله از خواب بدون آمادگی بیدار بشید، ممکنه مغز نتونه فرمان بیرون اومدن از فلج رو به درستی به عضلات منتقل کنه و این دقیقا همون حالتیه که ایرانی‌های سنتی بهش میگن بختک. خودشم بعد چند دقیقه حل می‌شه). جالبه اینم بدونید که اگه مستقیم اما با آمادگی (مثلا با صدای ساعت، نه با سطل آب) از مرحله REM به دنیای واقعی بیاید کارهای فکری و خلاقانه رو بهتر انجام می‌دید.

خیلی‌ها رویاهای صادقه یا حتی دژاوو رو مثال نقضی برای صرفا مغزی بودن رویا می‌دونن و اعتقاد دارن که رویا از بالا یا با سفر روح به آینده ایجاد می‌شه و انسان کنترلی روش نداره. حقیقت اینه که علم برای هر دوی این موارد پاسخ‌های غیرمتافیزیکی و دقیق‌تری داره. در مورد رویاهای صادقه یه نکته‌ی جالب بگم: مغز شما خواب رو همونطوری پردازش می‌کنه که در بیداری می‌کنه. مثلا اگه شما استیک بیشتر از فست‌فود دوست داشته باشید، تو خواب هم استیک رو بیشتر دوست دارید. در واقع مبنای تصمیم‌گیری‌ها یکسانه. در نتیجه ممکنه آینده‌ی اتفاقاتی رو در خواب ببینید که سال‌ها بعد واقعی میشن. علتش اینه که مغز شما با پیش‌فرض‌های ذهنیتون جلو رفته، فقط X برابر سریع‌تر از مسیری که شما در دنیای واقعی پیش رو دارید. دژاوو هم بحثای مفصلی داره که پیشنهاد می‌کنم سرچ کنید بخونید.

چطور بیداری رو از خواب تشخیص بدیم؟

همونطور که گفتم همه چیز به تشخیص خواب از بیداری برمی‌گرده و البته این کار بسیار مشکله. من دیشب تونستم حضورم در لایه دومی از رویا رو تشخیص بدم. یعنی وقتی خواب بودم یکسری اتفاقات در رویام افتاد و بیدار شدم، اما متوجه شدم که همچنان در رویا هستم و اون اتفاقات در لایه دوم رویا اتفاق افتاده. این همه‌ی کاریه که در من چند ماه گذشته کردم:

در طول روز مدام از خودتون بپرسید من خوابم یا بیدارم؟ این واقعیته یا رویاست؟ اوایل باید آلارم ست کنید یا نشونه روی دستتون بذارید اما کم‌کم وارد کارهای ناخودآگاهتون می‌شه و یه شب بالاخره در خواب از خودتون می‌پرسید من خوابم یا بیدارم، و اینجاست که باید راه‌های برای تشخیص داشته باشید:

  • نشونه‌هایی رو در طول روز چک کنید اما نذارید کسی متوجه این کار شما باشه. وقتی نشونه رو لو بدید، دیگه تبدیل به یک امر ذهنی نیست و برای نمایش به بقیه انجامش می‌دید. مثلا کف دست‌هاتون رو ببینید. کف دست‌ها تقریبا هیچ‌وقت در خواب واضح دیده میشن.
  • اگه ساعت می‌بندید، ساعت رو در طول روز بارها چک کنید. نمی‌دونم چرا، اما ساعت مچی در خواب محو دیده می‌شه.
  • سعی کنید اتفاقات تکراری رو چک کنید. مثلا ثانیه شمار ساعت دیواری رو نگاه کنید. ده ثانیه بعد نگاه کنید. باید ده ثانیه جلو رفته باشه. تو خواب اکثرا جلو نمیره.
  • یه کاری با حافظه کوتاه مدتتون انجام بدید. مثلا تا یه عددی (فرضا ۷) بشمرید. کمی صبر کنید، یه کار کوچیک انجام بدید (فرضا قدم بزنید، یا تلگرامتون رو چک کنید) و بعد سعی کنید از عدد بعدی که شمرده بودید (فرضا ۸) به بعد بشمرید. تو بیداری می‌تونید این کارو انجام بدید اما تو خواب REM دسترسی به حافظه کوتاه مدت شما تقریبا تعطیله و این کار رو نمی‌تونید انجام بدید.

این همه‌ی کاریه که باید انجام بدید 🙂 یه پروژه بلندمدته، اما لذتبخشه و دنیای جدیدی رو تجربه می‌کنید.

اگه تجربه‌ای داشتید تو کامنت‌ها بگید که استفاده کنیم.

چرا حساب اینستاگرام را غیرفعال کردم و چرا این کار باعث پیشرفت در کار می‌شود؟

دوران کاری زندگی من با خبرنگاری و کار رسانه‌ای شروع شد و سال‌ها فکر می‌کردم که برای موفق بودن در تولید سرویس‌هایی که عامه مردم دوست‌شان داشته باشند باید حواسم به همه اخبار ریز و درشت و تحولات اجتماعی باشد. به همین جهت هر روز بدون اینکه متوجه باشم و اصطلاحا کنتور بیندازد، وقت زیادی را روی مرور اینستاگرام که پرطرفدارترین شبکه اجتماعی ایران است صرف می‌کردم. شش ماه پیش اما احساس کردم که این موضوع وقت زیادی از من می‌گیرد و حساب اینستاگرامم را غیرفعال کردم. علت این تصمیم در ابتدا فقط ترک عادت مرور اینستاگرام بود اما حالا بعد از شش ماه لاگین نکردن در اینستاگرام نتایج بیشتری از این کار فهمیده‌ام که آنها را با شما به اشتراک می‌گذارم. این مطلب سعی دارد توضیح دهد که چرا غیرفعالسازی حساب اینستاگرام باعث کسب موفقیت‌های بیشتر در زندگی کاری می‌شود. بدیهی است که این موضوع شامل کسانی که فعالیت حرفه‌ایشان در اینستاگرام است و مستقیم یا غیرمستقیم از این شبکه کسب درآمد می‌کنند نمی‌شود.

از حرف‌های خاله‌زنکی دور می‌شوید

چه بخواهیم چه نخواهیم هر یک از ما درگیر روابط خانوادگی، کاری، دوستانه و عاطفی مختلفی هستیم و هر چقدر که بر استقلال فکری‌مان تاکید داشته باشیم، در دوره و جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در برابر آنچه انتشار می‌دهیم متاسفانه مسئولیم. پست نکردن هیچ چیز روی اینستاگرام باعث می‌شود که یکی از دلایل احتمالی ایجاد نارضایتی در دوستان، همکاران‌ و حتی حکومت کشورتان حذف شود. ضمنا حریم شخصی‌تان حفظ می‌شود و اگر سفر بروید، عکسی از سفر نمی‌گذارید که باعث رنجش نابه‌جای دوستانی شود که توقع داشتند کاری که قرار بوده به آنها تحویل دهید را در آن زمان خاص انجام نداده‌اید. همچنین شما هم از دیدن عکس‌های به واقع بی‌اهمیتی که ممکن است آزارتان دهد دور می‌شوید.

درگیر تصمیم‌گیری‌های بیهوده نمی‌شوید

مغز انسان در طول روز می‌تواند تعداد مشخصی تصمیم درست و منطقی بگیرد. حتی مارک زاکربرگ در یک جلسه پرسش‌وپاسخ به این موضوع اشاره می‌کند و در جواب اینکه «چرا همیشه یک تی‌شرت و شلوار ثابت را می‌پوشد؟» عنوان می‌کند که می‌خواهد «تصمیم‌های غیرمرتبط به مدیریت فیس‌بوک را به حداقل ممکن برساند». مثلا هر روز صبحانه ثابتی می‌خورد و لباس ثابتی می‌پوشد تا به اینکه چه بخورد و چه بپوشد فکر نکند. اینستاگرام روزانه ده‌ها تصمیم بی‌ارزش برای‌تان می‌سازد. «این عکس را پست بکنم یا نکنم؟  کدام فیلتر را انتخاب کنم؟ چه کپشنی بنویسم؟» کدام یک از این‌ها در زندگی حرفه‌ای شما تاثیر دارد؟ پس به نظرم بهتر است حذف‌شان کنیم.

از اعتیاد تزریق لایک خارج می‌شوید!

در مغز ما انسان‌ها سامانه پیچیده‌ای وجود دارد به اسم سامانه پاداش – reward system (احتمالا در جانداران پیشرفته دیگر هم وجود دارد اما از این موضوع مطلع نیستم). گرفتن لایک از فالوئرها و خصوصا کسانی که برای‌تان مهم‌تر هستند باعث ترشح هورمونی در بدن شما به نام دوپامین می‌شود. دوپامین هورمونی اعتیادزاست که بالا رفتن غلظتش لذتبخش اما کاهش سطح آن جزو عوامل افسردگی است. وقتی با گرفتن لایک اینستاگرام دوپامین ترشح می‌کنید و مغزتان احساس می‌کند پاداش دریافت کرده‌ است، تا زمانی که پاداش جایگزینی پیدا نکنید (مثل دریافت پول که تاثیر مشابهی دارد) به پست کردن عکس و دریافت لایک معتاد می‌شوید و دقیقا شبیه به یک اعتیاد واقعی، چرخه‌ای به وجود می‌آید که باید یک جا جلویش را بگیرید. وقتی سامانه پاداش مغز شما با دریافت لایک اینستاگرام ارضا شود، نیازی به دریافت پاداش‌های واقعی‌تر حس نمی‌کنید.

حس مسئولیت انتشار محتوا نخواهید داشت

این موضوع کمی به همان بحث سامانه پاداش برمی‌گردد، اما تا زمانی که دوستان شما از سفر و غذای‌شان عکس پست می‌کنند، شما هم احساس می‌کنید که مسئول انتشار محتوا هستید: از هر کاری که می‌کنید، فیلمی که می‌بینید یا غذایی که می‌خورید. حقیقتا لذت لحظه را از دست می‌دهید. وقتی یک پیتزای خوش‌طعم و خوش‌عطر در رستورانی که موزیک‌های ایتالیایی‌اش می‌تواند هوش از سرتان ببرد روی میزتان است، به جای حس کردن مکان، زمان و فضایی که در آن هستید، احساس می‌کنید که باید سریع این لحظه را برای دیگران پست کنید تا آن لایک‌های اعتیادزا را بگیرید. گوشی که از جیب‌تان بیرون بیاید و درگیر سرعت اینترنت و انتخاب فیلتر و کپشن مناسب شوید، پیتزایتان داغی و عطرش را از دست داده است.

*  *  *

حالا چطور تحولات را دنبال کنیم؟

حقیقت این است که من چندی پیش حتی از همه کانال‌های خبری تلگرام هم خارج شدم. جزییاتی در این حد که معاون وزیر خارجه هلند درباره حمله شیمایی در ادلب چه گفته است هیچ تاثیری روی زندگی من ندارد. این کار رسانه و تنها دلیل حیاتش است: «مطرح شدن یک خبر، فراموشی آن و مطرح شدن خبری دیگر در روزهای بعد». همین امروز احتمالا چند خبر مختلف در کانال‌ها خوانده‌اید که به نظرتان بسیار مهم هستند، اما اگر از شما بپرسند مهم‌ترین خبر ماه گذشته بود، باید مدت زیادی فکر کنید تا یک خبر اتفاقی یادتان بیاید. تحولات دنیای رسانه آنقدر زیادند که دنبال کردن جزییات آنها تمرکز را از ما می‌گیرد. ضمنا اگر خبری آنقدر مهم باشد که ظرفیت‌هایی برای خلق کسب‌وکار ایجاد کند مطمئنا از طریق دوست و آشنا به گوش‌تان می‌رسد. قطعا نمی‌توان کتمان کرد که ما در یک بمباران خبری ناگزیر زندگی می‌کنیم.

پی‌نوشت: سرویس‌های فوق‌العاده‌ای مثل منشن و بات تلگرام خبرفارسی وجود دارند که با آنها می‌توانید علاوه بر شبکه‌های اجتماعی، همه سایت‌های خبری را رصد کنید. اگر بهانه‌تان برای صرف وقت زیاد در شبکه‌های اجتماعی این است که باید موضوعات یا اکانت‌هایی را دنبال کنید، کار پایش اخبار و تحولات را به دستیارهای ماشینی‌تان بسپارید و به کارهای مهم‌تری برسید که هنوز انجام دادن‌شان به یک انسان قرن بیست‌ویکی نیاز دارد!

​​به​ ​عصر​ پیام‌رسان‌ها خوش آمدید

منتشر شده در پرونده نوروز ۹۶ مجله همشهری جوان – پرونده بررسی پدیده‌های سال

اگر بتوانیم ادعا کنیم که در ماه‌های اخیر روزهای بدون خبر در مورد تلگرام داشتیم، قطعا هفته‌ای نبوده که در رسانه‌ها خبری در مورد تلگرام نخوانیم و نشنویم. از شورای عالی فضای مجازی گرفته تا معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری، همه در مورد یک اپلیکیشن خاص که اسمش تلگرام است نکته و سخن دارند. علت این موضوع نه لزوما سختگیری‌ها و دغدغه‌های امنیتی، که فراگیر شدن پدیده‌ایست که تا به حال تجربه رویارویی با آن را نداشته‌ایم. دورانی فیس‌بوک بود، دورانی وی‌چت و دورانی وایبر. هر کدام‌شان چند میلیون کاربر جذب می‌کردند و به نحوی از دسترسی خارج می‌شدند یا حتی موج استفاده از آنها می‌خوابید. تلگرام اما از بلاد خودش فرهنگ جدیدی برای ما سوغات آورد: «بدون نیاز به شلوغ کردن صفحه اول موبایل، تفریح‌مان شد و کسب‌وکار و وسیله ارتباطات دوستانه و کاری‌ و اشتراک‌گذاری لحظات‌مان». ترکیبی از هر آنچه تا حالا داشته‌ایم. وایبر و جی‌میل و فیس‌بوک در یک محیط سبک و ساده! جالب است که وقتی با خیلی از بچه‌های اواخر دهه هفتاد و اوایل هشتاد صحبت می‌کنی، خیلی‌هایشان ایمیل ندارند. آنها زمانی وارد استفاده جدی از اینترنت شده‌اند که همه‌چیز تلگرام بوده و اصلا نیازی به ایمیل حس نکرده‌اند. یکی از نهاد‌های ذی‌ربط می‌گوید ۴۰ میلیون کاربر ایرانی دارد، سازمان دیگری می‌گوید ۲۵ میلیون. هر چند میلیون که هست، تلگرام روی گوشی پدر و مادرهای ما که هیچ، روی گوشی پدر و مادر دوستان‌مان در روستاهای کوچک هم نصب شده است. باید باور کنیم که تلگرام نه یک اپلیکیشن تفریحی و دوستیابی، که دوران جدیدی در ارتباطات ماست. امروزه در همه دنیا، پیام‌رسان‌ها، مفهوم جدیدی از اینترنت هستند. درست مثل یک زیرساخت ارتباطی. جایی برای دسترسی به محتوا، استفاده از سرویس‌های خدماتی، مالی، آموزشی و … که روی بات‌ها عرضه می‌شوند و ارتباطات روزمره. پیام‌رسان‌ها جای اینترنت را گرفته‌اند و همه آن‌ها را می‌شناسند. درست همان‌طور که تلگرام را همه در ایران می‌شناسند. با اعتقاد به همین موضوع است که می‌توانیم تصمیم‌گیری‌های درستی داشته باشیم.

چندی پیش مدیر یکی از نهادهای ذی‌ربط که دست بر قضا مسئول مهم‌ترین تصمیم‌گیری‌های کلان حوزه فضای مجازی است در مصاحبه با رسانه‌ها عنوان کرده بود که «تلگرام یک اپلیکیشن اوپن‌سورس است و همین موضوع باعث افزایش امکان نفوذ به آن می‌شود». معاون ایشان نیز در مصاحبه دیگری عنوان کرده‌اند که «پیام‌رسان‌ها در دنیا برای فعالیت نیاز به مجوز کشورها و رعایت قوانین داخلی و جزیی هر کشور دارند». چنین گفته‌هایی حقیقتا انسان را نگران می‌کند. گفته‌هایی بسیار غیرفنی، نادرست و نامنطبق با واقعیات فنی و سیاسی و اجتماعی. نگران نه از بابت از دسترس خارج شدن یک اپلیکیشن، که از بابت اخذ تصمیم‌های نادرست بر پایه اطلاعات غلط. زندگی، اطلاعات و ارتباطات میلیون‌ها شهروند کشور عزیزمان، زمین بازی کوچکی که اشتباه در آن پذیرفته باشد نیست. همین حالا به سبب تصمیم‌های نادرست قبلی، اطلاعات ایرانی‌ها روی سرورهای همه شرکت‌ها هست. از فیس‌بوک آمریکایی تا وایبری که در زمان اوج فعالیتش در ایران متعلق به یک شرکت مستقر در رژیم صهیونیستی بود. به هر حال سال آینده سرنوشت تلگرام مشخص می‌شود. یا خودش می‌رود، یا می‌بریمش، یا می‌ماند. چیزی که برای همیشه سند می‌شود، تصمیم‌های​ ​​مدیرانی است که شیر فلکه اینترنت ایران دست‌شان است و بعدی‌ها درباره تصمیمات‌شان قضاوت می‌کنند.

آیا واقعا هر کسی مسئول سرنوشت خودش است؟

من در خانواده‌ای متولد شدم که هر کدام از اعضایش در طبقه اجتماعی مختلفی زندگی می‌کنند. از خانواده‌ عمه‌‌ای بسیار پولدار، تا خانواده‌ خاله‌ای که خط فقر را هر چقدر هم جابه‌جا کنیم باز زیر آن قرار می‌گیرند. پدر و مادر خودم هم کارمند بودند. دوران کودکی و نوجوانی من در زندگی متوسطی سپری شد که با حقوق معمول کارمندی ساخته شده بود. نکته جالب توجه دیگر این‌که در خانواده پدری و مادری من، تقریبا همه کارمند دولت بودند. هر دو دایی‌، هر سه عمو و پدر و مادرم شغل دولتی داشتند (و دارند). بحث معمول میهمانی‌های عید نوروز ما نه صحبت درباره نرخ ارز و قیمت زمین، که صحبت درباره عیدی و پاداش دولت، حقوق در سال جدید و مسائلی از این دست بود. همیشه برایم سوال بود که چه شد من در سن ۱۴ سالگی تصمیم گرفتم از وب‌رمز نمایندگی فروش هاست و دامنه بگیرم، سال اول دبیرستان به مجله همشهری جوان علاقه‌مند شوم، به آنها درخواست کار بدهم، تحصیل را ترک کنم، مدتی از همشهری حقوق بگیرم و بعد استعفا دهم تا زندگی و کسب‌وکار خودم را بسازم. هیچ‌کدام از این‌ها نه تنها با تشویق یا کمک خانواده اتفاق نیفتاد که بعضا مخالفت‌هایی هم شکل می‌گرفت، خصوصا در برابر تصمیم به ترک تحصیل در دوره پیش‌دانشگاهی که به معنی زدن قید شغل دولتی بود. اما حالا در ۲۲ سالگی بعد از چند سال سعی و خطا و یادگیری و تلاش، درآمد یک ماه من از کسب‌وکار اینترنتی تقریبا بیش از درآمد یکسال پدرم از فعالیت شریف، عزیز و انسان‌دوستانه‌اش در یک بیمارستان دولتی است. اعتماد به نفس برخاسته از این حس که من توانستم راه خانواده را دنبال نکنم و بدون استفاده از پتانسیل‌هایی ویژه همچون رانت، سرمایه پدر یا … زندگی خودم را بسازم، این جمله را ورد زبانم کرد که «هر کسی مسئول سرنوشت خودش است». مثلا گاهی پیش می‌آمد که مادرم از شرایط مالی نامطلوب پسرهای همان خاله‌ام که وضع خوبی ندارند صحبت می‌کرد و جواب من از قبل مشخص بود. اما آیا واقعا هر کسی مسئول سرنوشت خودش است و می‌تواند آن را با هر شرایطی که دارد، هر طور که می‌خواهد بسازد؟ آیا زندگی تا این حد عادلانه است؟

چندی پیش حسین وحدانی در کانال تلگرامش داستانی تعریف کرده بود از هم‌خدمتی‌اش که حین انجام وظیفه درس می‌خوانده و آرزو داشته برای پرستاری در تهران استخدام شود اما بعد از اتمام خدمت مجبور شده به شهر دور افتاده خودشان برگردد تا به جای پدر بیمارش به کارهای مزرعه و خانواده‌اش رسیدگی کند. حقیقت این است که نه فقط طمع دورنی نسبت به کسب ثروت (که معیار اصلی سنجش موقعیت ما در جوامع امروزی است و کمتر کسی ما را با اخلاق، افکار یا آرزوهایمان قضاوت می‌کند) که سطح انتظار جامعه نیز از ما تا این حد بالا نبوده است. در همین ایران خودمان تا چندی پیش اصطلاحاتی مثل «اعیان‌نشین» و «از ما بهترون» رایج بوده ‌است و قشر ضعیف‌تر خودش را با مرفهین مقایسه نمی‌کرد و انتظار رسیدن به آن جایگاه را نداشت. در آئین هندوئیسم هنوز موضوع طبقات اجتماعی مطرح است و پسری که در خانواده فقیری به دنیا می‌آید اجازه ازدواج با دختری پولدار را در خودش نمی‌بیند. اما جامعه امروز ما (منظورم آن بخش از جامعه‌ی به‌روزتر ایران است که به مسائل بنیادین زندگی فکر می‌کند) معتقد است که همه با هم برابرند و همه می‌توانند پیشرفت کنند و به هر چه می‌خواهند برسند. ما هر روز داستان‌هایی می‌شنویم از بیل گیتس و استیو جابز و احد عظیم‌زاده و مدیر صنایع غذایی بهروز که کارشان را با بدبختی شروع کرده‌اند و امروز مولتی میلیاردرند. از طرف دیگر در جوامع برابر امروزی، «خدا» و «خدایان»، یا نقشی ندارند، یا به عنوان خالقی که مساوات را رعایت می‌کند تاثیری در میزان موفقیت بندگان ندارند و در این شرایط کاملا برابر برای همه، زندگی یک مسابقه است که افراد موفق آن (بخوانید افرادی که توانسته‌اند ثروت کسب کنند) برنده‌ی بازی هستند و طبیعتا در نقطه مقابل، افرادی که موفقیت چشم‌گیری به دست نیاورده‌اند بازنده‌اند. اما سوال اصلی اینجاست که آیا واقعا زندگی همین‌قدر بی‌رحمانه است و رشد نرخ خودکشی در جوامعی با باور به برابری و نرخ خداناباوری بالاتر (که نمی‌توانند «لوزر» بودن‌شان را تقصیر موقعیت اجتماعی که در آن متولد شدند یا خدا بدانند) منطقی است و آن‌ها پی برده‌اند که اگر مثل بیل گیتس نشوند باخته‌اند؟

به نظر من ما در یک جبر بر پایه شانس زندگی می‌کنیم. احتمال اینکه شما در همین لحظه مجبور به دویدن دنبال خودروی امدادرسان سازمان ملل جهت دریافت یک بطری آب در آفریقا بودید، برابر است با اینکه فرزند ترامپ می‌شدید و در این لحظه مشغول رسیدگی به دخل دیشب کازینوی‌تان در لاس‌وگاس بودید (البته اگر با دید کوانتومی نگاه نکنیم که احتمال وجودتان به عنوان یک سنگ در کهکشان آندرومدا هم برابر است). شرایط اولیه زندگی نقش مهمی در شکل‌گیری سرنوشت ما دارد و این تنها جبر مبتنی بر شانس زندگی نیست. اتفاقاتی که در مسیر مکان-زمان زندگی ما قرار می‌گیرند هم رندوم هستند. اگر همشهری جوانی نبود که من به آن علاقه‌مند شوم، شاید هیچ‌وقت خبرنگار نمی‌شدم. اگر مارک زاکربرگ به دانشگاه دیگری می‌رفت، شاید هیچ‌وقت با ایده فیس‌بوک آشنا نمی‌شد. قصه ما بر پایه اتفاقاتی است که در رخ دادن آنها هیچ نقشی نداریم. بنابراین به عقیده من ما نه مسئول کل سرنوشت‌مان که مسئول بهترین استفاده از فرصت‌هایی هستیم که در اختیار داریم. ما نه فقط به عنوان شخص حقیقی، که به عنوان اشخاصی که سرنوشت شرکت‌ها و اشخاص حقوقی تحت مدیریت‌مان نیز به ما سپرده شده است وظیفه داریم ضمن تلاش برای پیش‌روی با برنامه‌های خوب، از فرصت‌هایی که برحسب تصادف در اختیار داریم یا در مسیر خودمان و شرکت‌مان قرار می‌گیرند بهترین استفاده را ببریم. این مهم‌ترین قدرت هر یک از ما به عنوان انسان است.

نمی‌کُشه

social network

وسط شلوغیای عجیب غریب این روزا و پروژه‌ی عجیب و بزرگی که روبه‌رومونه، بی‌مقدمه یاد این تیکه سوشال نتورک افتادم. به‌نظرم سکانس خیلی مهمیه. دادگاه تموم شده و وسط کلی شلوغی، مارک یاد اریکا میفته، دختر مورد علاقه‌‌ی چند سال پیشش. اون لحظه، اون لحظه‌ی آروم بعد از دادگاه شلوغ، که به سرش می‌زنه اریکا رو ادد کنه.

اسمش رو نمی‌دونم چی بذارم. نه میشه بهش گفت تراژدی، نه دراما.. رومنس هم میشه اون‌ور بوم. ولی اینکه آدم تو زندگیش قصه داشته باشه اصلا چیز بدی نیست. قصه‌ها همیشه وقتی به آخرشون میرسن یادمون میان. آخر قصه همون صندلی کنار پنجره‌ی هواپیماست که نصف شب، بین دو تا شهر که یکی دو ساعت با هم فاصله دارن تو ارتفاع ۳۵۰۰۰ پایی جابه‌جات می‌کنه. “ما می‌خوایم دنیا رو جای بهتری کنیم!” صبح تا شب درگیر ده تا داستان کاری‌ایم و بین این داستانا ممکنه اتفاقای خوبی برای قصه‌ی زندگیمون نیفته. اونجور جلو نره که می‌خوایم. بین این اتفاقا، مراقب باشید زنده بمونید. شمایید که باید قصه زندگی رو جلو ببرید. خودتون رو از بالا، وسط یه فیلم ببینید و ادامه بدید. داروین، شخصیتایی که نتونن با شرایط وفق پیدا کنند رو از قصه حذف می‌کنه. تبدیل نشید به اون آدمایی که اسمشون آخر تیتراژ، به عنوان “باتشکراز” این دنیا میاد. شخصیت اصلی باشید. بازی کردن زندگی و اهمیت دادن به داستاناش، و به جاش زامبی ِکار کردن و پول درآوردن نشدن و نرفتن دنبال دغدغه‌های ۹۹ درصد آدما، که ختم به دو مورد میشه، نشون‌دهنده آدم بودن و زنده بودن شماست. وان‌پرسنت قصه زندگیتون باشید.