۱۰ نکته فکری که زندگی من را تغییر دادند:
قسمت دوم: فرار از زندان

این قسمت دوم از مجموعه پست‌هاییه که من می‌خوام قبل از ۲۴ سالگیم منتشر کنم و در اون‌ها درباره نکات فکری و نگرش‌هایی حرف بزنم که به‌نظرم دلایل اصلی ایجاد تغییر در زندگی من و رسیدن از زیر صفر به زندگی ایده‌آل خیلی‌ها در ۲۴ سالگی هستند. اگر قسمت اول رو نخوندید، پیشنهاد می‌کنم لینک قسمت اول که در ادامه می‌ذارم رو باز کنید تا هم بیشتر با هم آشنا بشیم هم پایه‌ی فکری قسمت اول رو از دست ندید. نگران نباشید، اونجا لینک برگشت مجدد به همین صفحه هست: مراجعه به قسمت اول ->

یک تشکر کنم از دوست خوبم آرمان حسینی که پیشنهاد داد مطالب رو ساختارمند و با میان‌تیتر بنویسم و به همین خاطر قسمت قبلی هم اصلاح شد، و هم یک تشکر از دوستی توییتری که پیشنهاد داد مطالب رو با لحن محاوره بنویسم که ذهن خواننده گرفتار تبدیل لحن روزنامه‌ای به محاوره نشه. نکته درستی بود و از این قسمت این موضوع رو هم رعایت کردم.

خب، بریم سر اصل مطلب.

* * *

قسمت دوم: فرار از زندان!

وقتی از زندان حرف می‌زنیم احتمالا یاد جایی میفتیم که آدم توش احساس راحتی نمی‌کنه و حال خوبی نداره. اما به‌نظرم زندگی واقعی برعکسه و اونجایی که باهاش احساس راحتی می‌کنیم دقیقا زندان ماست.

حاشیه امن کجاست؟

برای اینکه ببینیم حاشیه امن، منطقه امن، دایره راحتی یا هر اسم دیگه‌ای که راحتید صداش بزنید چیه باید کمی بریم عقب‌تر. چون بخش زیادی از رفتارهای ما انسان‌ها برمی‌گرده به دلایل ساده‌ی غریزی و چیزهایی که در سیر تکامل ما در ما شکل گرفتند و با بقیه گونه‌های جانوری در ما مشترکه. ویلیام گلسر روانپزشک آمریکایی که همین چندی پیش عمرش رو داد به شما یک تئوری داره به اسم تئوری انتخاب (Axiom of Choice) که در اون شرح میده روند انتخاب و تصمیم‌گیری در ما انسان‌ها چطور اتفاق میفته. ایشون چهار بنیاد رو مطرح می‌کنه که اولین اون‌ها «نیازها»ست. یعنی نیازهای ما نقش اساسی در تصمیم‌گیری ما دارند و این نیازها در ۵ موضوع خلاصه میشن: نیاز به بقا، نیاز به دوست داشته شدن، نیاز به قدرت، نیاز به آزادی (خودمختاری) و نیاز به تفریح. اولیش چی بود؟ نیاز به بقا. حتما اسم هرم مازلو رو هم زیاد شنیدید. هرمی که سعی می‌کنه نیازهای انسان رو توضیح بده. در اون هرم هم نیاز به امنیت نیاز دومه (بعد از غذا و خواب که اون هم در واقع امنیت تلقی میشه). چرا؟ چون ما در سیر تکامل یاد گرفتیم که مهم اینه که زنده بمونیم. نه فقط ما، که همه موجودات، حتی همون مگس سفیدها که تابستون‌ها میان ایران و امسال نیومدند هم دنبال زنده موندن‌اند. – و احتمالا برای همین امسال نیومدند :)). در واقع ما موجودات زمینی همیشه به صورت ناخودآگاه سعی می‌کنیم که زندگی‌مون رو محدود به اتفاقات، جاها و کارهایی کنیم که می‌دونیم خطری برامون ندارند. برای موجودی مثل پنگوئن معقوله که چنین عمل می‌کنه، چون قراره تا آخر عمرش ماهی بخوره و توسط شیر دریایی یا کوسه خورده نشه. اما برای ما انسان‌ها که اگر در جنگلی به نام زمین نتونیم جلو بزنیم حتما عقب میفتیم، شناخت comfort zone یا حاشیه امن (که ترجمه تحت‌اللفظی درستی نیست اما من اینجوری صداش می‌کنم) و خودآگاهی نسبت به وجودش و حد و حدودش بسیار مهمه. چرا که اگه ندونیم چیه، هیچوقت ازش بیرون نمیایم و هیچ پیشرفتی هم نمی‌کنیم. حاشیه امن همون اتفاقات، جاها و کارهاییه که شما باهاشون احساس راحتی می‌کنید و وقتی در حال تجربه‌شون هستید هیچ احساس نگرانی یا اذیتی ندارید. در این زمان‌ها طبیعتا پیشرفتی هم برای شما اتفاق نمیفته و چیزی به شما اضافه نمیشه و چیزهایی جدیدی تجربه نمی‌کنید. دانلد والش (نویسنده آمریکایی که فکر نکنم هنوز عمرش رو داده باشه به شما) در همین زمینه میگه «زندگی از بیرون حاشیه امن شما شروع می‌شه».

حاشیه امن,دایره راحتی
یه تصویر خوب برای بک‌گراند کامپیتورتون!

چرا باید از حاشیه امن بیرون بیایم؟

۱٫ حاشیه امن یک منطقه خاص نیست. در واقع در هر حوزه‌ای از زندگی شما حاشیه‌های امن مختلفی وجود داره. حوزه کاری، رابطه‌ای، پیشرفت شخصی و… . نمی‌دونم اهل دویدن هستید یا نه، اما برای منی که وزن ۱۰۷ کیلویی رو به با دویدن به ۷۵ کیلو رسوندم یک تجربه خیلی شگفت‌انگیز بود: بیشتر شدن استقامتم در دویدن. مثلا روزهای اول حداکثر زمانی که می‌تونید بدوید بیست دقیقه یا دو کیلومتره. در واقع عمیقا احساس می‌کنید که اگه یه کم بیشتر بدویید می‌میرید و قلبتون می‌ایسته. اما وقتی روز بعد نیم ساعت می‌دویید، می‌بینید که نمردید و تازه از فرداش به راحتی می‌تونید نیم ساعت بدویید. یا مثلا خیلی روزها ممکنه وقتی ساعت بیدار شدنتون زنگ می‌زنه با خودتون بگید «نه من دیشب دیر خوابیدم و اگه الان بیدار بشم سردرد می‌گیرم». یا مثلا در زمستون‌ها میگید زیر پتو گرمه و بیرون سرده و بیرون اومدن از تخت سخته. اما اگه یک ددلاین ۳ ثانیه‌ای بذارید و بگید ۱ ۲ ۳ و بپرید پایین تخت می‌بینید که هیچ اتفاقی نمیفته و اگه یه هفته‌ این مدلی عمل کنید ۶ صبح بیدار شدن براتون بسیار ساده میشه. یه چیزی رو هم بذارید سریع بگم که البته باید بالاتر می‌گفتم. اینکه علاوه بر نیاز به احساس امنیت و انجام کاری که باهاش راحتید، یک موضوع دیگه در ذهن ما انسان‌هاست که باعث ایجاد منطقه امن میشه و بهش میگن confirmation bias. این خطای شناختی که البته جاهای دیگه‌ای هم تاثیر داره و گندزدناش محدود به ایجاد حاشیه امن نیست اینطور توضیح داده میشه که مغز ما همیشه علاقه داره داده‌هایی رو بپذیره که داده‌های قبلیمون رو تایید می‌کنند. در نتیجه مغز ما همیشه آماده‌ست برای پذیرفتن بهانه‌هایی که در لحظه فکر می‌کنیم درستن. مثلا میگیم «امروز کار دارم و نمیرم ورزش کنم». و خب بله، مغز ما همیشه شنیده که کارهامون مهمه و باید انجامشون بدیم. اینا رو باید در تعریف حاشیه امن می‌گفتم اما در واقع میخوام بگم اگه از حاشیه امن نزنیم بیرون، خیلی از قابلیت‌های خودمون که در ما وجود دارند اما فکر می‌کنیم وجود ندارند رو کشف نمی‌کنیم.

۲٫ از این مساله بالاتر، یکی از بدی‌های بیرون نزدن از حاشیه امن ندیدن چیزهای جدیده که ممکنه بهشون علاقه‌مند باشیم. حتما قبول دارید که یکی از چیزهایی که باعث میشه در زندگی شاد باشیم و احساس رضایت کنیم انجام کارهاییه که نسبت به اون‌ها اشتیاق داریم و فکر می‌کنیم با انجام دادنشون تاثیر مثبتی در دنیا، یا حتی روی اطرافیانمون می‌ذاریم. اما حقیقت اینه که در جامعه محدود ما که صبح تا شب (و حتی شب تا صبح) به انجام کارهای متداول تشویق‌مون می‌کنه احتمالش خیلی کمه که اتفاقی و در زندگی معمولی به کاری یا موضوعی بر بخوریم که حس کنیم نسبت به انجام دادنش اشتیاق داریم. در نتیجه برای اینکه بتونیم کارهایی رو کشف کنیم که با انجام دادنشون شاد میشیم (یا حس کنیم در اون‌ها استعداد داریم) و در نتیجه برای اینکه انسان شادتری باشیم، باید از منطقه امن‌مون بزنیم بیرون.

۳٫ و در آخر و از نظر کار و کسب درآمد، اگه نزنیم بیرون همینی می‌مونیم که هستیم. اگه سراغ دنیاهای جدید نریم محدودیت‌هایی که ذهنی هستند و در طی زمان در مغز ما به وجود اومدند هل داده نمیشن و گسترش پیدا نمی‌کنند و دنیامون محدود می‌مونه. در یکی از قسمت‌های بعدی مفصل‌تر درباره اهمیت گسترش دانش و تجربه و راه‌هاش حرف می‌زنیم، اما نکته اینه که تا وقتی خودتون رو نندازید وسط تجربه‌های جدید، چیزهای جدیدی (از جمله تجربه و دانش) کسب نمی‌کنید. چیزهایی که در آینده به درد شما میخورن. به بیان خیلی ساده، شانس در خونه‌ هیچکس رو اتفاقی نمی‌زنه. شانس چیزی نیست جز اتفاق‌های مثبتی که شما خودتون رو در برابرشون قرار میدید. وقتی شما خودتون رو مسیرهای مختلف قرار میدید علاوه بر اینکه دنیاتون بزرگتر میشه فرصت‌هایی برای کسب درآمد می‌بینید و با آدم‌های جدیدی آشنا میشید که شاید پیشنهادهای خوبی داشته باشن. همون چیزایی که بهشون میگیم شانس.

چطور از حاشیه امن بیرون بیایم؟

به طور کلی زمانی که یک رفتار ناخودآگاه در ذهن ما تبدیل به رفتاری میشه که نسبت بهش آگاهی داریم تغییر دادنش راحت‌تر میشه (چون قبلا اصلا نمی‌دونستیم وجود داره که بخواد کنترل بشه). پس همین که بدونید چیزی به اسم حاشیه امن در شما وجود داره و شما رو از کشف دنیا باز میداره خودش باعث میشه بتونید بزنید بترکوندیش، بدونید که اراده و نیروی شما از حدی که ذهنتون میگه بیشتره و مرز بین مرگ واقعی و خطر مرگی که در ذهنتون هست رو تشخیص بدید. برای من، روش کلیدی برای بیرون زدن از حاشیه امن همینه که همیشه و هر وقت که احساس تنبلی نسبت به چیزی می‌کنم، یادم میاد که باید خودم رو هل بدم (یکی تو سرم میگه Push Yourself). در یک لحظه‌ی مهم و خاص که به‌نظرم میشه به قول فضانوردها نقطه بدون بازگشت نامیدش، خودم رو یه قدم هل میدم جلوتر. (نقطه بدون بازگشت به فاصله‌ای از زمین میگن که براساس جرم اجسام تعریف میشه و وقتی ازش اونورتر برن دیگه با جاذبه زمین قابل برگشت نیستن. مثل شما که دیگه به قبل از اون لحظه‌ی هل دادن خودتون برنمی‌گردید). هر وقت حس کردید حال ندارید کاری رو که باید انجام بدید انجامش بدید، بدونید که در حاشیه امن هستید و برید و بشینید پاش. محکم و بدون تعلل. به خودتون بگید که کار تا وقتی که انجامش ندم انجام نمیشه. پس چرا همین الان نه؟ (از اونجا که حاشیه امن -در معنای تنبلی- مشترکاتی با بحث اهمال‌کاری داره پیشنهاد می‌کنم اگه وقت دارید این مطلب از دوست خوبم صدرا رو هم بخونید)

اما این مدلیه که من برای خودم دارم و شاید روی همه تیپ‌های شخصیتی جواب نده. اینجاست که روان‌شناس‌ها ۳ تا کار اصلی رو -بسته به اینکه شدت حاشیه‌های امن در شما چقدره- برای بیرون اومدن از وضعیت پیشنهاد می‌کنند:

۱. تغییر رویه: یه لیست تهیه کنید از کارهایی که مدت‌هاست باید انجام بدید و انجام نمی‌دید: ثبت نام کلاس موسیقی، بهبود وضعیت زبان، رفتن به دندون پزشکی، رنگ کردن اتاق، یاد گرفتن ابتدایی یه زبون برنامه نویسی، تلفن زدن به فلانی یا هر کار ریز و درشت دیگه. بعد شروع کنید و یکی از کوچک‌ترین‌هاش رو انجام بدید. همین حالا بعد خوندن این مطلب انجام بدید. با انجام دادن کارهای ساده و دیدن اینکه چقدر الکی عقب افتاده بودند خودتون رو برای قدم‌های بعدی آماده کنید. اگه یه کاری زمان نیاز داره، مثلا یادگیری برنامه نویسی، استارتش رو بعد خوندن همین مطلب بزنید و یه‌کم یاد بگیرید. بعد همین مطلب دنبال کلاس زبان بگردید و ثبت‌نام کنید و پولش رو بریزید.

۲. انجام کارهای متفاوت: هر روز با ماشین میرید سر کار؟ فردا با مترو برید. هر روز ساعت ۸ بیدار میشید؟ فردا ۶ بیدار بشید و برید بدویید. عاشق کبابید؟ یه هفته گیاهخوار بشید. خاکی نیستید؟ یه گروه مطمین پیدا کنید و باهاشون برید کمپ. هر چیزی که روال عادی شما رو به هم بزنه و بهتون نشون بده اون صرفا حاشیه امن‌تون بوده. صرفا جهت شکستن مدل زندگی‌ای که بر پایه عادت‌ها ساخته شده. می‌دونم سخته، اما دقیقا همین بیرون اومدنه که سخته. (دوست عزیزم آذین بعد خوندن این مطلب اشاره کرد که کاش درباره منطقه‌های امن اعتقادی و فکری هم حرف می‌زدیم. اما یه قسمت در آینده خواهیم داشت درباره «شک به همه‌چی» از جمله باورها و بیرون اومدن از منطقه امن فکری در زمینه‌های مختلف که اونجا مفصلا سراغ این موضوع هم میریم).

۳. تراست یورسلف:‌ دو مورد بالا بیشتر به درد ترک حاشیه‌های امن روتین زندگی می‌خورن. اما تو زندگی کاری و انجام دادن کارهایی که درباره‌شون مطمئن نیستید، به خودتون اعتماد داشته باشید. کاری که دلتون میگه و بهش اشتیاق دارید رو انجام بدید. اگه نتیجه چیزی شد که دوسش داشتید می‌بینید که چقدر اعتماد به خودتون خوبه و اگه نشد، بازم می‌بینید که چقدر اعتماد خوبه چون کلی چیز جدید یاد گرفتید و دنیاتون گسترده‌تر شده. در یکی از قسمت‌های بعدی مفصلا درباره راه‌های درس گرفتن از شکست حرف می‌زنیم. اما به درد شما نمی‌خوره، چون قرار نیست شکست بخورید 👍

* * *

  • این دومین قسمت از مجموعه پست‌ها درباره پایه‌های فکری بود که از کتاب‌ها، مستندها و صحبت‌های دوستان یاد گرفتم و زندگی من رو تغییر دادند. برای دنبال کردن قسمت‌های بعدی می‌تونید از ستون کناری یا لمس این لینک عضو خبرنامه ایمیلی بشید یا من رو در توییتر یا اینستاگرام دنبال کنید که لازم نباشه هر روز به وبلاگ سر بزنید. متاسفانه به خاطر مشغله کاری پیش‌بینی‌نشده‌ای که پیش اومده برای انتشار قسمت بعدی نمی‌تونم تاریخ اعلام کنم اما حتما بزودی باهاتون در میون میذارمش.
  • خوشحال میشم اگه این مطلب براتون جالب بوده در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بذاریدش یا در تلگرام برای دوستاتون بفرستید. این لینک کوتاه شده این مطلب برای اشتراک در توییتره: http://shokati.ir/360/
  • شما در این مورد چی فکر می‌کنید؟ تجربه‌ای از گیر کردن تو حاشیه امن داشتید؟ چطور ازش بیرون اومدید؟ تو کامنت‌ها در میون بذارید که استفاده کنیم.

۱۰ پایه فکری که زندگی من را تغییر داد:
پایه اول: مقایسه ممنوع!

من امیر شوکتی هستم. در سال ۱۳۷۳ در تهران به دنیا آمدم و ۱۰ صبح ۳۰ شهریور امسال یعنی حدود ۴۰ روز دیگر ۲۴ سالم تمام می‌شود. همکارانم در حوزه کسب‌وکارهای اینترنتی در ایران احتمالا من را ترکیبی از گیک و فعال در تلگرام و توسعه‌دهنده بات تلگرام می‌شناسند و دوستان نزدیکم -به گفته خودشان- به عنوان آدمی که درباره ذهنیت‌هایش حرف می‌زند. دوره‌های کودکی و نوجوانی من خیلی معمولی و نرمال در خانواده‌ای بی‌حاشیه در مناطق مرکزی/جنوبی پایتخت سپری شده، اما از ۱۸ سالگی به بعد روزهای پرفراز و نشیبی داشتم. در همین ۳ سال اخیر روزهایی بوده که برای قسط و بدهی مالی مسافرکشی کردم، روزهایی هم بوده که پورشه مورد علاقه‌ام را صرفا به دلیل اینکه فکر می‌کنم تهران ناامن است و ریختن پول تعرفه واردات به جیب دولت مسخره است نخریدم. خب، بگذارید همین اول یک چیز را روشن کنم. من دارم در مورد واقعیات حرف می‌زنم. دارم توضیح می‌دهم این صحبت‌های کسی است که مدل‌های مختلف زندگی را از نزدیک لمس کرده، نه صحبت‌های قشنگ منتورهای استارتاپی و چیزهایی که در فیلم‌ها می‌بینیم. اگر دوست دارید بیشتر با هم آشنا می‌شویم می‌توانید این صفحه را بخوانید.

از امروز تا شب تولد ۲۵ سالگی سعی می‌کنم هر ۳-۴ روز یک بار خلاصه‌ی یکی از پایه‌ها یا مایندست‌های فکری که تا امروز از کتاب‌ها، مستندها یا به طور کلی محتواهای مصرفی، صحبت با دوستان و تجربه‌های کاری یاد گرفته‌ام و حس می‌کنم نقش اساسی در تغییرات مثبت در زندگی‌ام داشته و به کارم آمده و برایم تبدیل به یک عادت روزمره شده را اینجا بنویسم. هم برای خودم، که شاید روزی مدل فکری این‌روزهایم یادم برود، هم برای بقیه، که حتی اگر زندگی پنج نفر با خواندن‌شان بهتر شود، برای من کافی است. حقیقت این است که من همیشه علاقه‌مند به کسب مجانی تجربه‌هایی هستم که برای به دست آوردن‌شان باید هزینه داد، و حالا این تجربیات را مجانی می‌دهم که احتمالا روزی جایی پس گیرم. به شما اطمینان می‌دهم که ذره‌ای اغراق در نوشته‌ها نباشد و از آنچه به آن عمیقا اعتقاد ندارم حرف نزنم. این مجموعه چیزی شبیه کتاب‌های راهنمای یک‌شبه ثروتمند شدن نیست اما درهایی را به روی علاقه‌مندانش باز کند که پایه‌های لازم هستند برای رسیدن به موفقیت، تعالی، ثروت، یا هر چیزی که فکر کردن به آن هیجان‌زده‌تان می‌کند.

* * *

پایه اول: مقایسه ممنوع!

بحث اول را دوست دارم با موضوعی شروع کنم که همیشه برای خودم سوال بوده باعث پیشرفت است یا افسردگی: مقایسه. در زندگی اغلب ما آدم‌هایی هستند که گاهی فکر می‌کنیم از ما جلوترند. به لحاظ کاری، مهارت‌های فردی مثل زبان، گرفتن اقامت یک کشور اروپایی، حتی استایل بدنی. این مقایسه خصوصا در مورد کوچکترها که پارامتر سن تاثیر زیادی روی «جلوتر» بودن‌شان می‌گذارد بیشتر پیش می‌آید. من اما مطمئنم که این بدترین آفت در ذهن است. برایش هم چند دلیل دارم.

چرا مقایسه خودمان با دیگران اشتباه است؟

۱. نقاط شروع متفاوت است: 

فرض کنیم چند سال کار ‌می‌کنیم و بیست میلیارد تومان دارایی شخصی جمع می‌کنیم. زیاد است نه؟ در حالی که اگر پدر ممد آقا در زابل که خان یک روستاست فوت کند، ممد آقا چند ده میلیارد تومان به ارث می‌برد. در واقع نقطه‌های شروع متفاوت، مقایسه را بسیار بی‌معنی می‌کند. شما نمی‌توانید (یا خیلی غیرمحتمل است بتوانید) دونده‌ای را در مسابقه دوی ۱۰۰ متر ببرید، در حالی که شما در بهترین حالت از صفر شروع کرده‌اید و او از ۹۵ متر جلوتر. تفاوت‌های شروع هر آن چیزی است که دست ما نیست. محل تولد، زمان تولد، ارث، سرمایه خانوداگی برای شروع کار، و حتی مدل تفکر (بله، مغز انسان‌ها به لحاظ ارتباطات نورونی بخش‌های مختلف مغز با هم متفاوت است و مثلا روی میزان خلاقیت اثر می‌گذارد). البته مرز باریکی است بین شناخت محدودیت‌های قطعی و تنبلی به بهانه محدودیت‌ها، اما به طور کلی افتخار در بهبود پیوسته است نه برتر بودن. پایین‌تر در موردش بیشتر صحبت می‌کنیم.

۲. مقایسه بی‌پایان است:

هر بار که مطب دکتر می‌روید حساب کنید اگر روزی ایکس بیمار را ویزیت کند ماهی چقدر می‌شود. اگر این فست‌فود روزی ایکس سفارش ایگرگ تومانی بگیرد ماهی چقدر می‌شود. فلانی چقدر درآمد دارد. فلانی چقدر زیباست. مقایسه بی‌پایان است. میلیون‌ها انسان در جهان وجود دارند که شما می‌توانید فکر کنید از شما جلوترند، اما این موقعیت ما را تغییر نمی‌دهد.

۳. مقایسه برآمده از یک نگاه جامع نیست:

موضوع دیگری که در مقایسه مد نظر قرار گرفته نمی‌شود طولانی بودن زندگی و چند بعدی بودن آن است. شما ممکن است فکر کنید فردی از شما جلوتر است، در حالی که در حقیقت او صرفا اکنون و در این لحظه در یک بعد خاص از زندگی از شما وضعیت دلخواه‌تری (از نظر شما) دارد. فرض کنیم شما فردی هستید متولد ۶۲، بی‌پول اما دارای مطالعات بسیار در زمینه کسب‌وکار و خودتان را با دختری مقایسه ‌می‌کنید متولد ۷۵ که صاحب چند شعبه آرایشگاه است و ماهانه ۳۰۰ میلیون تومان درآمد دارد. رقت‌انگیز است نه؟ حالا آن دختر فردا شب در یک مهمانی اوردوز می‌کند و فلج می‌شود و ایده درخشان شما که تولیدش در ذهن شما نیازمند سال‌ها شناخت دقیق نسبت به دنیای تجارت بوده از ماه بعد تا آخر عمر برایتان زندگی مرفهی می‌سازد. منظورم چیزی شبیه سریال کلید اسرار صدا و سیما نیست. اما موضوع این است که ما کل زندگی را زندگی می‌کنیم نه فقط یک لحظه‌اش را. با این نگاه است که متوجه می‌شویم گذشته‌ها گذشته و برای ساختن فردا دیر نیست. اگر می‌خواهیم ادامه زندگی بیشتر کیف بدهد باید آن را بسازیم و راه دیگری وجود ندارد. فیلم the founder را ببینید. قصه زندگی موسس مک‌دونالدز است. لوزری به تمام معنا که در پنجاه و اندی سالگی ایده بزرگش نحوه توزیع غذا در جهان را برای همیشه عوض می‌کند.

۴. تمرکز شما به سمت اشتباهی هدایت می‌شود:

فرض کنید استعداد، دانش و علایق شما در حوزه انرژی‌های پاک است و قرار است در این زمینه بترکانید! شما نه قرار است دکتر شوید، نه فست‌فود بزنید. پس تمرکز شما روی اینکه فست‌فود چقدر درآمد دارد کاری عبث است. دیدن زندگی لوکس یک سلبریتی اینستاگرامی و حسادت به وضع مالی‌اش (که البته ممکن است صرفا یک نمایش باشد) تمرکز شما را از استعداد و هدف‌تان (که در نهایت قرار است همان زندگی لوکس را برای‌تان فراهم کند) برمی‌دارد و به سمت فکرهای بیهوده می‌برد. ضمن اینکه مقایسه و حسادت باعث ایجاد حد‌ها و محدودیت‌های ذهنی می‌شود. درآمد روزی ۵ میلیون تومانی آقای دکتر ممکن است در برابر عددی که شما می‌توانید به آن برسید چیزی نباشد اما حسادت به آن ما را کوچک کرده و ذهن را محدود به همین عددها می‌کند.

۵. مقایسه سودی ندارد:

مقایسه چیزی است که برای ما حرص می‌سازد و از هدف دورمان می‌کند. بی‌سود و پرزیان است. ما باید یاد بگیریم چیزهایی که سودی ندارند را بریزیم دور. چیزی که در زندگی مهم است بهبود پیوسته است. بهبود زندگی و ارتقای سطح کیفیت آن چه در حوزه شخصی چه در حوزه کاری از نقطه‌ای به نقطه دیگر. رفتن از یک مرحله به مرحله بعد با حذف چیزهای زائد و جذب چیزهای خوب بیشتر و ادامه‌ی این روند در زمانی که به مرحله بعد رسیدیم. وقتی از بهبود پیوسته حرف می‌زنیم یعنی مقایسه‌های به‌دردنخور و اشاره به جبرهایی که دست ما نبوده را بگذاریم کنار و به جایش خودمان را با خود هفته پیش‌مان مقایسه کنیم. ببینیم چه چیزهایی به ما اضافه شده و چقدر از دیروز بهتریم. افتخار و راز موفقیت در این است که همیشه از جایی که هستیم یک قدم برویم جلوتر. چطور برویم؟ از قسمت‌های بعدی تک‌به‌تک درباره نکته‌های مختلفش صحبت می‌کنیم.

* * *

  • اولین قسمت و در واقع اولین پایه‌ی فکری را فوری و فوتی نوشتم که کار زخمی شود و استارت بخورد. اگر چیزی درباره این موضوع یادم آمد روی همین پست آپدیت می‌زنم و در توییتر اطلاع‌رسانی می‌کنم.

 

  • برای دنبال کردن قسمت‌های بعدی می‌توانید از ستون کناری یا لمس این لینک عضو خبرنامه ایمیلی شوید یا من را در توییتر دنبال کنید که لازم نباشد هر روز به وبلاگ سر بزنید. قسمت بعدی سه‌شنبه شب ۲۳ مرداد منتشر می‌شود. مشتاقانه منتظرم نظرات شما را درباره این پست بشنوم.

 

  • خوشحال می‌شوم اگر این مطالب برای‌تان مفید بود با بقیه به اشتراک بگذارید. این لینک اشتراک این مطلب در توییتر است: http://shokati.ir/365/

 

تا سه‌شنبه شب و بقیه داستان، شاد باشید.

* * *

این لینک قسمت‌های بعدی برای دسترسی راحت‌تر است:

قسمت اول: مقایسه ممنوع (خواندید!)

قسمت دوم: فرار از زندان